تبليغاتX
روزهای زندگی ما



:The way you Make me Feel
!Hee-Hee
!Ooh
!Go On Girl
!Aaow
Hey Pretty Baby With The
High Heels On
You Give Me Fever
Like I've Never, Ever Known
You're Just A Product Of
Loveliness
I Like The Groove Of
Your Walk
Your Talk, Your Dress
I Feel Your Fever
From Miles Around
I'll Pick You Up In My Car
And We'll Paint The Town
Just Kiss Me Baby
And Tell Me Twice
That You're The One For Me

The Way You Make Me Feel
(The Way You Make Me Feel)
You Really Turn Me On
(You Really Turn Me On)
You Knock Me Off Of My Feet
(You Knock Me Off Of
My Feet)
My Lonely Days Are Gone
(My Lonely Days Are Gone)

I Like The Feelin' You're
Givin' Me
Just Hold Me Baby And I'm
In Ecstasy
Oh I'll Be Workin' From Nine
To Five
To Buy You Things To Keep
You By My Side
I Never Felt So In
Love Before
Just Promise Baby, You'll
Love Me Forevermore
I Swear I'm Keepin' You
Satisfied
'Cause You're The One For Me
The Way You Make Me Feel
(The Way You Make Me Feel)
You Really Turn Me On
(You Really Turn Me On)
You Knock Me Off Of My Feet
Now Baby-Hee!
(You Knock Me Off Of
My Feet)
My Lonely Days Are Gone-
A-Acha-Acha
(My Lonely Days Are Gone)

پ.ن: همیشه با دیدن این موزیک ویدئو و این شعر و شیطنت هاش کلی می خندیدم و سرحال می شدم.
        اینِ، همیشه ترانه ی محبوب من بود و هست و خواهد ماند...

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در جمعه 1388/04/05 |
                                      

 تنها دلخوشی این روزهای مزخرفم فقط آمدن و بودن تو است.
سه سالِ نبودنت را برای رسیدن این روزها لحظه شماری کردم. حالا که کنارم هستی شده ای تنها خوشی این روزهایم. هر چند می دانم چشمم را که بر هم بزنم ۱۵ روز تمام شده و وای از گریه های رفتنت...
فقط کاش کمی زودتر یا دیرتر می آمدی...
کاش انقدر از شبهای وطنت، جایی که در آن به دنیا آمدی، نمی ترسیدی...
کاش میشد باز هم با هم شب ها راحت قدم می زدیم. راحت توی کافی شاپ می نشستیم. من قهوه ام را میخوردم و تو باز روبروی من دود سیگارت را از فرط آرامش فوت می کردی طرفم و من باز سرفه ام میگرفت. کاش حداقل روزها و شبهایمان مثل قهوه ای که با هم میخوریم تلخ نبود.
اما باز هم همین بودنت برایم عالی است. حتی همین ۱۵ روز.

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در چهارشنبه 1388/03/27 |
 

 

تولد ۲ سالگی وبلاگم مبارک.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در یکشنبه 1388/03/17 |

 

از خیلی قبل تر هم این را می دانستم...

که این سیاست لعنتی چقدر و چقدر و چقدر بی پدر و مادر است!!!!!!

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در پنجشنبه 1388/03/14 |
 

درست یادم نیست آخرین بار کی و کجا همدیگر را دیدیم، ولی می دانم که هر کجا بود دوازده سال پیش بود. تازه کلاس چهارم ابتدایی مان را تمام کرده بودیم که خانه شان را عوض کردند و از مدرسه و محله مان برای همیشه رفتند. یادم نیست چند بار بعد از رفتنشان دوباره همدیگر را دیدیم اما می دانم که بعد از مدت کمی دیگر هیچوقت همدیگر را ندیدیم. حال آنها غرب بودند و ما شرق.
آنقدر همدیگر را ندیدیم که شمار سالهای ندیدمان از دوازده سال گذشت. هر چند در تمام این دوازده سال از حال هم با خبر بودیم، ولی هیچوقت فرصتش پیش نیامد یا نشد دوباره همدیگر را ببینیم.

امروز، درست چند ساعت پیش، بالاخره سالهای ندیدنمان روی عدد ۱۲ ثابت ماند و همدیگر را دیدیم.
درست چند ساعت پیش لحظه ی فوق العاده و وصف ناشدنی دیدارمان را تجربه کردیم. آنهم بعد از ۱۲ سال.........
نمیدانم چرا گذاشتیم که این همه سال بینمان فاصله بیافتد ولی حالا همه چیز تمام شد.
حالا من و دوست صمیمی دوران دبستانم، (از آن صمیمی ها که همه توی مدرسه می گفتند با هم دختر خاله ایم) و مادرهایی که بیشتر از ما با هم صمیمی بودند و در تمام این سال ها ارتباط تلفنی شان را حفظ کرده بودند، دوباره همدیگر را پیدا کردیم.

قبل از آمدنشان مدام عکس های دوران ابتدایی را تماشا می کردم و تصور می کردم که حالا باید چه شکلی شده باشد. وقتی زنگ خانه مان به صدا در آمد قلبم داشت از جا کنده می شد.
لحظه ی دیدارمان فوق العاده بود. آنقدر که همه ی خاطرات آن روزها آمد جلوی چشممان.
همه ی آن دوتایی مشق نوشتن ها و دور میز ناهارخوری دویدن ها و التماس هایمان به مادرها که یک کم بیشتر خانه ی هم بمانیم و با هم بازی کنیم. همه ی آن مهمانی های خانوادگی که با هم می رفتیم و رابطه ای که بیشتر شبیه نسبت فامیلی بود تا دوستی.
حالا بعد از دوازده سال همانی را که می خواستم پیدا کردم. دوستی دوست داشتنی که فقط ۳ روز از من بزرگتر است و همه ی علایق و رویاها و اخلاقیاتمان بعد از ۱۲ سال دقیقا مشابه هم است، طوری که حتی خودمان هم باورمان نمی شود انقدر شبیه هم باشیم و همه ی اینها را گذاشتیم به حساب اردیبهشتی بودن هر دومان.

دوست تازه ام همراه پدر و مادر فوق العاده اش درست نیم ساعت پیش خداحافظی کردند و از خانه مان رفتند با این تفاوت که حالا مطمئنم هرگز فاصله ی ندیدنمان دوباره انقدر طولانی نخواهد شد. من و دوست عزیزم این بار واقعا همدیگر را پیدا کرده ایم.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در جمعه 1388/03/08 |
 

 

از دور فقط پسری میبینی که گوشه ی خیابان نشسته و یک جعبه جلویش گذاشته و بچه ها دورش جمع شده اند. جلوتر که می روی، سر و صدا و جیک جیکشان که به گوشت می خورد، حالت جا می آید.
توی جعبه پر است از جوجه های کوچک رنگارنگ که حالا فصلشان است.
هرکجا که ازین جعبه ها ببینم یک ربعی برای تماشایشان وقت می گذارم و یاد جوجه های کوچک زمان بچگی خودم و بلاهایی که سرشان می آوردم می کنم.
انگار همین چند تابستان پیش بود که از بالای پشت بام پرتش می کردم پایین تا پرواز یاد بگیرد.
دیروز دیدم پسر کوچک همسایه ی طبقه ی بالا هم مثل آنوقتهای من میخواهد پرواز یادش بدهد.

                                      *********************************

پ.ن: بعد از ۱۶سال مداوم درس خواندن و خرداد ماه هایی که همیشه با امتحان گره خورده بود، امسال اولین خردادی را میگذرانم که هیچ امتحانی در کار نیست. خرداد امسال مدام فکر می کنم یک چیزی گم کرده ام.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در دوشنبه 1388/03/04 |

                                           

         

            چقدر حرص دارد... با کفش پاشنه بلند توی خیابان راه می روی، همه نگاهت می کنند.

                                 

 پ.ن: هر چیزی را که میخواهی از من بگیر... کفش های پاشنه بلندم را نه.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در سه شنبه 1388/02/29 |
قرار بود بروم سرِ کاری که فکر می کردم خیلی دوستش دارم. نشد. با همه ی زحمت هایی که برای بدست آوردنش کشیدم ولی یک جورهایی خودم باعث شدم که موقعیتش از دستم برود.
فکر می کردم خیلی بخاطرش ناراحت می شوم اما فقط کمی ناراحت شدم.
قبل از آن هم سر یک کار دیگر می رفتم که فکر می کردم خیلی جای خوبی است و همانی است که می خواهم. اما بعد از سه ماه عذاب و گذراندن روزهایی که حالا وقتی فکرشان را می کنم مو به تنم راست می شود، آنجا هم ماندگار نشدم و چقدر دارم ذوق می کنم که ماندگار نشدم.

مطمئنم احساسی که حالا، در این لحظه، بخاطر شغل فعلی ام در من وجود دارد از همه ی احساس هایی که ممکن بود شغل های دیگر برایم بیاورند بهتر و لذت بخش تر است.
حالا من دارم لذت دوست داشتن، دوست داشته شدن، یاد دادن، یاد گرفتن و خیلی چیزهای دیگر که حتی قابل گفتن نیستند را حس می کنم.
هیچوقت آن شبی که از خدا خواستم تا موقعیت یاد دادن را برایم فراهم کند فراموش نمی کنم. خیلی طول نکشید تا خواسته ام برآورده شد. خیلی هم غیر منتظره و بی مقدمه موقعیتش برایم پیش آمد و تا چند وقت باورم نمی شد.

حالا که ۸ ماه تمام از آغاز شغل تازه ام گذشته و اضطراب چند وقتِ اوّلش تمام شده، با همه ی وجودم آرامش را حس می کنم و وقتی می بینم که چیزی را که یادشان داده ام چقدر خوب یاد گرفته اند همه ی سلول های بدنم از خوشحالی ذوق می کنند.
اینکه می بینم از آن کوچکترینشان که ۵ سال بیشتر ندارد تا آن بزرگترینشان که ۱۶ ساله است هر کدام به شیوه ی خودشان محبت شان را ابراز می کنند انگیزه ام چند برابر می شود و همین انگیزه باعث شد که برای ترم جدید در کارم پیشرفت کنم و به قول خودمان ترفیع بگیرم و یک سطح بالاتر را تدریس کنم.

حالا بعد از ۴ ترم کمدم پر شده از نقاشی هایی که برایم کشیده اند و نامه هایی که برایم نوشته اند.
دیروز وقتی دسته گل هایی که بیشترشان گل رز بود را دستم می دادند با همه ی وجودم حس کردم که چقدر شغلم را دوست دارم و آرامشی را که دنبالش بودم بدست آورده ام.

 

                                             *************************

 

امروز ۵ روز است که از رفتنشان گذشته و ۵ روز است جایشان بینهایت خالی است.
تا قبل از سفرشان فکر می کردم که بدون آنها مدام گریه می کنم و هیچ کاری انجام نمی دهم. اما حالا در این پنج روز اتفاق های تازه ای افتاده. نمی دانم... شاید نشانه های  بزرگ شدن است.
با اینکه خانه بدون آنها خیلی ساکت و دلگیر است اما همین سکوت و تنها بودنش باعث شده اتفاقهای جدیدی درونم بیافتد.
این روزها کارهایی می کنم که اگر مادرم کنارم بود هیچوقت انجامشان نمی دادم و شاید هیچوقت لذتشان را حس نمی کردم.
حالا صبح زود بیدار می شوم و همه جا را مرتب و جمع می کنم و صبحانه را حاضر می کنم. برادرم که می رود سر کار، من می مانم و تنهایی و یک خانه و کارهای مختلف.
در این چند روز به جز دو باری که مهمان بودیم غذا پختن با خودم بوده و چیزهایی پخته ام که خودم هیچوقت فکرش را نمی کردم از عهده ی درست کردنشان بر بیایم و البته در این کار "رزا منتظمی" که خدا پدر و مادرش و خودش را رحمت کند با کتاب "هنر آشپزی" اش حسابی کمک حالم شده.
در این مدت کارهایی کرده ام که تا بحال هیچوقت انجام نداده بودم. مثلا تا بحال هیچوقت مجبور نبوده ام دستم را داخل سطل زباله ببرم تا کیسه اش را برای بیرون بردن گره بزنم! و در آن لحظه دقیقا به همبن موضوع فکر می کردم.

حالا که این کارها را انجام می دهم می فهمم که چقدر انجام دادنشان را دوست دارم. مثلا چقدر تمیز کردن خانه و پختن غذا برایم لذت بخش است. مخصوصا وقتی نتیجه اش هم چیز خوشمزه ای از آب در می آید. حالا تقریبا آنقدر جراتش را پیدا کرده ام که وقتی صدای تلفن در می آید و یک نفر از پشت خط نگران گرسنه ماندمان است و به صرف شام و ناهار دعوتمان می کند قبل از اینکه بخواهد اصرار کند کم نمی آورم و با صراحت آنها را به صرف ناهار یا شام خانگی دعوت می کنم، طوری که دیگر جرات فکر کردن به اینکه مدام مهمان رستوران های سر کوچه ایم را هم نمی کند.
حالا شب ها وقتی همه ی کارها تمام می شود و توی اتاقم با کتابها و درسهایم سر وکله می زنم حسّ خوبی دارم.این روزها دارم کارهای خیلی تازه ای را تجربه می کنم و همه ی اینها برایم لذت بخش شده. 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در یکشنبه 1388/02/13 |

 

 

وقتی داشتند همراه جمعیت به سمت درِ ورودی سالن می رفتند، مدام بر می گشتند و نگاهم می کردند.
چشمان هر سه تایمان خیسِ خیس بود و چشم من از هر دو آن ها خیس تر.
پدرم هر بار که چشمش به صورت خیسم می افتاد به من چشمک می زد و سرش را تکان می داد. می خواست حالی ام کند که زود بر می گردند. همه ی اطرافیان هم سعی داشتند همین را به من بفهمانند ولی می دانید که... اشک ها حساب و کتاب و ۱۰ روز و ۱۲ روز سرشان نمی شود.
در تمام راه خانه حتی چرت و پرت گفتن ها و لایی کشیدن ها و ولومِ تا ته بالا کشیده شده ی موسیقی  شش و هشت ماشین مدل بالای پسر عمویم و هدیه هایی که بخاطر تولدم توی بغلم بود هم نتوانست جلوی آمدنشان را بگیرد.
حالا من مانده ام و خانه ای بدون حضور گرم آن ها و تلفنی که مدام زنگ می زند و کسانی که پشت خط می خواهند با محبتشان آدم را خفه کنند ...
حالا، از همین روز اول، فقط برای آمدنشان لحظه شماری می کنم.
حالا هر شب توی رختخواب، روی بالشت خیسم، مدام به لحظه ای که می توانم دوباره بغلشان کنم فکر می کنم. آنقدر فکر می کنم تا بالاخره خوابم ببرد...


 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در چهارشنبه 1388/02/09 |

 

بیست و دو هم تمام شد...
همیشه به این فکر می کردم که بیست و دو سالگی اوج تَر و تازگی و سر خوشی یک دختر است.
حالا که بیست و دو با همه ی اتفاقها و تجربه هایش تمام شد و بیست و سه از راه رسیده، ترسَش افتاده به جانم.
حتی فکر می کنم زندگی ام از حالا به دو قسمتِ قبل از بیست و دو و بعد از آن تقسیم می شود!

بیست و دو خوب بود... هیجان انگیز بود... تصمیم های مهمی برای زندگی ام گرفتم. اتفاقهای غیر منتظره و جالبی برایم افتاد. چیزهای جدیدی یاد گرفتم و خیلی از کارهایی که میخواستم طبق برنامه پیش رفت. یکی از آرزوهایم هم همانطور که میخواستم برآورده شد.
حالا که دارد می رود باز طعم گَس شب تولد یقه ام را گرفته...
انگار هر سال که این رقم ها یکی یکی بالا می روند ترسِ گرفتنِ تصمیم های مهم تر و حساس تر و اتفاقهای غیر قابل پیش بینی بیشتر می شود.
یک جورهایی حس می کنم زمانم دارد تمام می شود. زمانِ همه ی شلوغ کاری ها و سرحالی ها و جیغ کشیدن ها و خنده های الکی.
هنوز هم دلم می خواست بیست و دو بیشتر کش می آمد و اصلا زمان برای مدتی می ایستاد، ولی حیف که نمی شود و با همه ی ترسی که هست باید بیست و سه جایش را بگیرد.
امیدوارم "بیست و سه" هر چیزی برایم می آورد به این ترسناکی که فکرش را می کنم نباشد.

 

- تولد تو هم مبارک دوست عزیزم.

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در شنبه 1388/02/05 |
 

دیروز اولین کادوی جشن تولدم را در کمال شگفتی و ذوق زدگی از یک دوست نازنین گرفتم.
آنهم چه کادویی........
هنوز هم باورم نشده که از کجا می دانست من عاشق کتابی ام که وقتی صفحه ی اولش را باز می کنم یک نفر آنجا برایم یک چیز نوشته باشد.


اولین باری که کتابی هدیه گرفتم که توی صفحه ی اولش برایم یادداشت نوشته بودند چند سال پیش(شاید ۴سال پیش) بود...
کتابِ "راز گل سرخ" سهراب سپهری.
دومین کتابی که هدیه گرفتم و تویش از این یادداشت ها داشت "عشق سالهای وبا" ی مارکز بود که آن راهم دوست عزیزی به من داد.
و حالا هم این کتاب، با آن یادداشت قشنگ اولش، و داستان عالی اش بعد از مدتها حسابی سرحالم آورد و من را یک دل سیر خنداند.

هنوز هم نمی دانم چطور باید از این دوست خوبم که با این کارش حسابی من را شگفت زده کرد تشکر کنم. خیلی وقت بود که اینطور بی مقدمه و یکهو هدیه ی به این دوست داشتنی ای! نگرفته بودم.
دیروز وقتی دوستم هدیه را دستم داد آنقدر ذوق کرده بودم که در آن لحظه فقط داشتم سعی می کردم خودم را کنترل کنم تا وسط خیابان توی بغلش نپرم.

دوست عزیزم با این کادوی خوشگلَت و همه ی آن نوشته های اولش بیشتر از آنکه فکرش را بکنی خوشحالم کردی. این از ارزشمندترین هدیه هایی بود که در تمام زندگی ام گرفته بودم. باز هم از تو بخاطر همه ی لطفی که به من داری ممنونم.

راستی اسم کتاب را یادم رفت بنویسم:
"ها کردن" نوشته ی پیمان هوشمند زاده. نشر چشمه.


 - ولی خودمونیم تو جدا" از کجا می دونستی من عاشق کتاب یادداشت دارَم؟

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در چهارشنبه 1388/02/02 |
 

           

به مناسبتِ پیروزیِ تیمِ دوست داشتنیِ "چلسی" و آرزوی قهرمانی این تیم، و شکست منچستر یونایتد از اورتون و حذف شدنش; همچنین نیشخند زدن و کِر کِر خندیدن به سینه چاکان فوتبال مفتضح داخل ایران، اعم از تیم ملی و تیم های باشگاهی، که به همه چیز می خورد به غیر از فوتبال. و به جز اینها آمدن ماه اردیبهشت و رسیدن میوه ی محبوبم، خودم را به صرف یک ظرف پر از توت فرنگی دعوت کردم و آنقدر آنها را آهسته و با لذت نوش جان کردم که گوارای وجودم شد و دیگر از جایم نتوانستم بلند شوم و درجا از حال رفتم.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در سه شنبه 1388/02/01 |
 

- پدر و مادرمان بخاطر سفر رفتشان واکسن مننژیت و آنفولانزا زده اند، منتهی نمی دانم چرا آنفولانزایش را من گرفته ام.
دیشب بخاطر تب افتاده بودم به هذیان گویی آنهم چه هذیانهایی...
پدر و مادر، نگران بالای سرم ایستاده اند و من می گویم "شماها پدر و مادر من نیستید" و مدام این جمله را تکرار می کنم!  بعد از آن هم چند بار آهنگ جدید آرش که با Aysel خوانده: 
  "you're always in my mind....you're always in my dream " را خوانده ام!!!!!!
(اینها را البته امروز صبح برایم تعریف کردند چون خودم که در حال هذیان نمی فهمیدم چه چیزهایی می گویم)!

- برادرم این روزها یک تفریح جالب پیدا کرده و بخاطر تب داشتنِ من، هر یک ربع به یک ربع حوله را می کند توی آب یخ و بدون اینکه خیلی فشارش دهد و آبش را بگیرد از فاصله ی چند متری آن را یکهو "شلپ" پرت می کند روی پیشانیِ من و کلی از این حرکت لذت می برد!
فکرش را بکنید ۶ صبح در اوج خواب، ناگهان حوله ی یخ پرت شود روی صورتتان. مطمئنا تب تان خیلی زود قطع می شود.

- شمارش معکوس برای رفتن مادر و پدر شروع شده و کمتر از ده روز بیشتر باقی نمانده...
دیروز وقتی با لباسهای سفیدِ احرامی که خریده بودند وارد خانه شدند چیزی به ناگهان در دلم خالی شد. چقدر دلم خواست که من هم از این لباسها بپوشم و بروم همانجا که قرار است آنها بروند...
حالا که شمارش معکوس رفتنشان شروع شده کم کم اشک های من هم دارد سر و کله شان پیدا می شود. از همان اشکها که اسمش را گذاشته ام "گریه های رختخوابی" و وقتشان شبها قبل از خواب است.
چقدر دلم می خواهد که کاری، کلاسی، چیزی پیش بیاید و برای خداحافظی تا فرودگاه همراهشان نروم.
چقدر می خواهم که کاش پروازشان نصف شب باشد و من را بیدار نکنند و توی رختخواب بدون اینکه بفهمم من را ببوسند و بروند. اینطوری حتی اگر هم بفهمم و بیدار باشم "گریه های رختخوابی" به دادم می رسند.
کاش نروم برای بدرقه شان...


 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در شنبه 1388/01/29 |
 

- دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند. آن وقت دیگر مطلقا نمی توانند حرف هم را بفهمند.

- آدم حکم پول را دارد. هر قدر مقدارش بیشتر، ارزشش کمتر. امروز چیزی که ارزش ندارد جوان بیست ساله است. جمعیت جوانهای بیست ساله دنیا از حد گذشته است. دنیا گرفتار تورم جوانان است. بحث بر سر جمعیت فایده ندارد. احمقانه است. جمعیت کور است. مثل موج می شکند و آدم را زیر خود له می کند.

- کلمات همیشه مال دیگران است. یک جور میراث که مثل آوار روی سر آدم خراب می شود. چون آدم همیشه به زبانی حرف می زند که ساخته ی دیگران است. آدم در ایجاد آن هیچ دخالتی نداشته و هچ چیزش مال خودش نیست. کلمات حکم پول تقلبی را دارند که به آدم قالب کرده باشند. هیچ چیزش نیست که به خیانت آلوده نباشد.

- مصونیت سیاسی چیز مقدسی است. آدم را به قدری خوب از همه ی بلایا حفظ می کند که عاقبت زیرابتان از داخل زده می شود. حباب شیشه ای که حافظ شماست دست آخر خفه تان می کند.

- یکی از احمقانه ترین فرمولهای روانشناخت جدید اینست که می گویند:" علت میخواری معتادان اینست که نمی توانند خود را با واقعیات سازگار کنند". ولی آخر کسی که بتواند خود را با واقعیات سازگار کند که یک بی درد الدنگ است.

- این ننگ نیست که آدم مجبور باشه برای سیر کردن شکمش کار کنه؟ جدا جنایته. همین طور شد که عاقبت این دنیا این جوری درومد. بی شرفها!

- کلمه ها دشمن شماره یک بشرن. چون همه جور میشه پس و پیششون کرد. بش میگن ایدئولوژی.

- بارون دوست نداره کسی ترانه اش رو تنها گوش بده. من ناکامیش رو خوب حس می کنم.

- ما که نمیخواهیم نظام دنیا رو عوض کنیم. فقط میخواهیم منفجرش کنیم.

- پول بد تله اییه. اول آدم صاحب پول میشه. بعد پول میشه صاحب آدم.

- کلمه ها تله های عجیبی هستن. آدم خودش حرف میزنه اما کلمه ها مال یکی دیگه اس.

- وقتی آدم بیست ساله است چطور میتونه بمونه؟ تا حالادیدی که یک بیست ساله یک جا بمونه؟ توی سینما هم جرات ندارن همچین جفنگی نشون بدن.

 

از معدود کتابهایی بود که به محض اینکه یک دور تمامش کردم برگشتم به صفحه ی اول و دوباره شروع کردم به خوندنش.از دستش ندهید.

ممنون  آیدین عزیز بخاطر این معرفی.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در سه شنبه 1388/01/25 |
 

 

از همان موقعها که دختر مدرسه ای بودم همیشه عادت داشتم هر شب قبل از خواب توی تقویمم روی روزی که گذشته و تمام شده خط بکشم.
سال که تمام می شد یک تقویم داشتم که روی همه ی روزهای آن خط کشیده شده بود.
همه ی تقویمهایم را هم نگه می داشتم و تولدها و اتفاقهای مهم و سالگردها را به تقویم سال جدید منتقل می کردم تا یادم نرود.هنوز هم همه شان را دارم.
چند سالی بود روی میزم از همین تقویمهایی که عکسش همین جاست می گذاشتم و روی روزهایش خط می کشیدم. اما امسال تصمیم گرفتم از همان تقویم رو میزی هایی بگیرم که بیشتر روی میز اداره ها می گذارند. از همانها که یک دسته کاغذ پانچ شده است و هر روزش یک برگ دارد و جایی برای یادداشت.
حالا که به تقویم رو میزی جدیدم نگاه می کنم میبینم چقدر این یکی بهتر است. مخصوصا حالا که اول سال است و تعداد برگ های سمت چپ خیلی خیلی بیشتر از برگ های سمت راستش است.
هر وقت به تقویم جدیدم نگاه می اندازم می بینم که چقدر روزهای زیادی تا آخر سال مانده و کو تا برگه های سمت راست قطرش بیشتر از سمت چپی ها شود...
هر چند بالاخره یک روزی همه ی برگه ها باید بیایند سمت راست. به یک چشم بر هم زدن هم آن روز می رسد.
چقدر جالب می شد اگر مثلا می دانستیم تا آخر عمرمان چند تا از این برگه ها مانده و قطر روزهای باقیمانده اش چقدر است. نمیدانم شاید هم خوب نبود...
شاید آنطوری از اضطراب تمام شدن روزها، همه ی روزهایمان خراب می شد.

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در جمعه 1388/01/21 |
                                                             

                                                                   

با همه ی خوش گذشتن های این پانزده روز، از همان لحظه ای که کنار هفت سین نشسته بودم و خیلی چیزها برای فکر کردن و خیلی آرزوها برای خواستن داشتم، فقط به یک چیز فکر کردم...
اینکه نبودنشان را چطور تحمل کنم.
از همان لحظه ی تغییر سال دلشوره ی نبودنشان افتاد به جانم و حالا روز به روز دارد بیشتر می شود.
در همان لحظه به این فکر کردم که امسال اردیبهشت دوست داشتنی ام چطور قرار است با نبودنشان برایم خراب شود و امان از این اردیبهشتِ لعنتیِ امسالِ من...

همه ی این پانزده روز فقط می خواستم کنار آنها باشم و همه ی پیشنهادهای سفر را رد کردم.(البته به جز یکی).
بهترین لحظه های این دو هفته ظهرهایش بود. همه ی ظهرها را کنار پدر خوابیدم و برایش "بادبادک باز" را، با اینکه خودم قبلا یک دور تمامش کرده بودم، می خواندم و بعد دستم را حلقه می کردم دور بازویش و با همه ی وجودم گرمای تنش را حس می کردم و چه خواب شیرینی بود...
حتی وقتهایی هم که خوابم نمی برد حاضر نبودم لذتش را از دست بدهم و حوصله ام که سر می رفت آنقدر موهای دستش را به هم می پیچاندم و جلوی صورتش شکلک در می آوردم که مجبور می شد قید خواب را بزند.
این روزهای تعطیل برای مادرم هم بهترین فرصت بود تا ریزه کاری های کارهای خانه را برای مدتی که نیستند برایم بگوید و من بعضی وقتها مات و مبهوت می ماندم که بعضی کارها چه جزئیاتی دارند و او چه با دقت آنها را همیشه انجام میداده و حالا چطور داشت همه ی تجربیات سالهایش را مو به مو به من یاد می داد تا وقتی نیستند خیالش راحت باشد.
تازه وقتی یک روز با هم بیرون رفتند و با یک چمدان نو برگشتند باورم شد که باید چند روزی بدون آنها باشم و چقدر دلم خواست توی چمدانشان جا میشدم و با آنها می رفتم. حتی با خنده و شوخی امتحان هم کردیم ولی درش بسته نمی شد.

تمام تعطیلات را با هم بودیم و حتی همان دو روزی هم که به خاطر یک جشن عروسی بدون آنها توی لاهیجان گذشت همه ی فکرم پیش آنها و رفتنشان بود.
سینما رفتن من و پدر هم این بار انگار یک جورهایی بود. وقتی از طبقه ی هفتم سینما آزادی داشتیم دو تایی ساختمان ها را تماشا می کردیم هر دو می دانستیم که این آخرین سینما رفتنمان قبل از سفر رفتنشان است. درست وسط این در آن در زدن های "شهاب حسینی" بخاطر پیدا کردن مثلا دخترش و گریه کردن هایش بود که یکی توی گوشم گفت:"ببین دختر چقدر برای پدرش عزیز است" و من داشتم سعی می کردم جلوی ریختن اشکهایم را بگیرم.
آن شب هم از بهترین شبهای زندگی ام بود و تا ۱۱شب دو تایی یک سره گشتیم و شام خوردیم و قدم زدیم.

تعطیلات هم بالاخره تمام شد و تا رفتنشان کمتر از یک ماه مانده و می دانم توی این مدت آنقدر سرشان شلوغ است که شاید مثل این تعطیلات فرصتی نباشد تا کنار هم باشیم.
حالا من از همین روزهای اول سال دلشوره ی رفتن و سلامت برگشتنشان و روزهای نبودنشان و اینکه تنهایی چه بر من خواهد گذشت افتاده به جانم.
این هم شروع سال جدید...


 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در شنبه 1388/01/15 |

- میگن عید مال بچه هاست. درسته که بچه ها بخاطر آجیل و شیرینی و لباس نو و از همه مهمتر عیدی هایی که میگیرن این روزها بهترین روزهاشونه، ولی امروز وقتی با پدر و مادرم به خونه ی چند تا از بزرگترها و مسن ترها رفتم دیدم که واقعا چقدر عید و این دید و بازدیدها براشون مهمه و تمام سال منتظر هستند تا این روزها برسه و همه بهشون سر بزنن و حتی بیشتر از بچه ها عید رو دوست دارن.
چقدر خوبه که توی این فرصت تعطیلات در خونه ی  بزرگترهای فامیل رو بزنیم و چند دقیقه ای پیششون بشینیم.
من امروز با چشمهای خودم ذوق و خوشحالی یک مادربزرگ پیر رو وقتی بغلش کردم و بوسیدمش از نزدیک لمس کردم و همون لحظه با خودم دعا کردم که کاش موقعیتش پیش بیاد و بتونم بیشتر از اینها بهشون سر بزنم.
تا سال پیش به جز چند تا بزرگتری که خدا رو شکر هنوز سایه شون بالای سرمون هست چند تای دیگه ای هم بودن که همیشه روز اول و دوم عید میرفتیم دیدنشون اما امسال دو تاشون از بینمون رفتن و چقدر جای خالیشون رو حس کردم و دلم گرفت.
این روزها داره یه جورایی بهم ثابت میشه که ستون و مرکز هر خانواده ای بزرگترهای اون هستن و حضور اونهاست که باعث میشه همه حداقل سالی یک بار همدیگه رو ببینن.
خدا میدونه اگه بزرگترها مون برن چه بلایی سرمون میاد.

- نوروز امسال هم مثل سالهای پیش "تهران" حسابی خلوت شده و رانندگی توی خیابون ها حسابی میچسبه. دو روزه که بخاطر رفت و آمد به خونه ی مادر بزرگ مدام دارم از جلوی سینما "ایران" و "سروش" و "صحرا" رد میشم و تا چشمم به فیلمهای روی اکران میخوره برای دیدنشون برنامه ریزی میکنم. هر چند بیشتر از همه منتظر اکران "درباره ی الی" هستم و امیدوارم زودتر از راه برسه.

- هنوز "مرد دو هزار چهره" پخش نشده و تقریبا دارم برای دیدنش بال بال میزنم.
"کلاه قرمزی" هم با وجود اینکه هنوز خوب جا نیافتاده ولی همینکه آدمو با خودش میبره به اون روزا کلی لذت بخشه و من همچنان عاشق "آقای مجری" گفتنهاش و شیطونیاشم.

-
این هم عکس سفره ی هفت سین خونه ی خودمونه که خودم چیدمش و دو تا تخم مرغ جلویی و سبزه ش کار خودمه. امسال چیدن سفره ی هفت سینم خیلی عجله ای شد و اونی نشد که میخوام ولی اگه بی سلیقگیم رو ببخشید تقدیمش میکنم به همه ی شما دوستان عزیزم.
سر و کلاه تخم مرغ سمت چپی رو با خمیر درست کردم و روی اون کارتی هم که دستشه نوشتم "happy new year". پایه ش هم از سنجده.
تخم مرغ سمت راستی هم  کلاهش رو با مقوا ساختم و  نقاشی صورتش هم محصول مشترک من و باباست! پایه ش هم یک زمانی جعبه ی  طلا بوده.
اون چیزهای رنگوارنگی که بین سماق و سیر و سرکه و سمنو میبینید پاستیله که البته ظرفش پر بوده ولی وقتی یکی مثل من هر بار که از کنارش رد میشه یکیشو بخوره کم کم میره پایین تر.


تعطیلات به همتون خوش بگذره.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در شنبه 1388/01/01 |
 

دختر توی ماشین نشسته است و دلش تاپ تاپ میزند. همه ی حواسش فقط پیش آنهاست.
پدر ماشین را پارک میکند و میرود موهایش را کوتاه و مرتب کند.
حالا دختر توی ماشین تنها میشود. دستش را تا صندلی عقب دراز میکند و کیسه ی بزرگ را میکشد نزدیک تر. "فرهاد" توی رادیو برای خودش "بوی عیدی" میخواند و دختر بالاخره از بین همه ی جعبه ها، جعبه ی فلزی دوست داشتنی خودش را پیدا میکند و از توی کیسه بیرون می آورد.
بدش نمی آید همه ی آنهایی هم که توی جعبه های دیگرند تست کند ولی این یکی نسبت به بقیه اولویت دارد.
بدون اینکه به اطراف و بیرون ماشین توجه کند در جعبه را باز میکند.
با اینکه چشمان خودش را نمیدید ولی میدانست که در آن لحظه چقدر برق میزنند.
اول جعبه را به بینی اش نزدیک میکند...
همان بوی معطر و قدیمی...
با اینکه چنگال یا چاقویی توی ماشین نیست بی خیال از همه جا همه ی تلاشش را میکند تا با دست و به کمک انگشتان شست و اشاره اش یکی از آن لوزی ها را درسته و کامل در بیاورد و یکراست بگذارد توی دهانش تا طعم فوق العاده اش را حس کند.
با تلاش زیاد و بعد از خرد شدن یکی دو تا از لوزی ها بالاخره موفق میشود یکی را درسته در بیاورد.
دستانش صاف میروند سمت دهانش...
چشمانش را میبندد تا طعمش را بیشتر حس کند و سعی میکند آرام آرام بجَوَد تا همه ی زبانش مزه اش را لمس کند. حتی از خیر انگشتانش هم نمیتواند بگذرد و به نوبت هر دو را میبرد توی دهانش.
اما همین یک دانه برایش کافی نیست...
دوباره انگشتانش میروند داخل جعبه و یک لوزی دیگر و همینطور بعدی و بعدی...
همه را هم عین همان اولی با آرامش و چشمان بسته، مثل کسی تا بحال در عمرش از این چیزها نخورده توی دهانش میگذارد و برای هر کدام کلی غش و ضعف میکند و هر بار از جمله ی "وااای چقدر خوشمزه ست" و "it's so delicious" استفاده میکند و یک لحظه هم به دندانهایی که تازگی با کلی بدبختی و تحمل درد پُر کرده بود فکر نمیکند.
درست در یک آن با صدای آژیر ماشین آتش نشانی که با سرعت از کنار ماشین رد میشود، همانطور که هر دو انگشتش توی دهانش مانده، به خودش می آید و تا چشمانش را باز میکند نگاهش یک راست می افتد توی نگاه جوان.
نمی دانست از کی همانطور که گوشی های پلیرش زیر موهای بلند و مشکی و فرفری اش توی گوشش بود و یک دستش روی بند کوله اش آنجا ایستاده و دارد ناباورانه نگاهش میکند. صورت و طرز لباس پوشیدنش عین آن بی کله هایی بود که یکباره کوله شان را برمیدارند و ساعتها پیاده میچرخند و حتی چهره اش به جهانگردها هم میخورد.
تا او را دید دستش را از دهانش دراورد و خودش را کمی جمع کرد و به این فکر کرد که یعنی همه ی غش و ضعف ها و چشم بستن هایش را برای محتویات داخل جعبه را دیده بود؟!
دوباره که به جوان نگاه کرد از حالت مات و مبهوتی بیرون آمده بود و لب هایش به حالت لبخند داشت از هم دور میشد. دختر هم داشت خنده اش میگرفت.
حالا هر دو بدون اینکه با هم کلمه ای حرف زده باشند به یک چیز که هر دو میدانستند چیست می خندیدند.
دختر همه ی شیشه ی ماشین را پایین کشید ولی تا آمد دستش را دراز کند و شیرینی های جعبه را به  جوان تعارف کند رفته بود...
همانطور خنده کنان با دستش کوله اش را روی پشتش صاف کرد و با دست دیگرش دست تکان داد و دور شد.
دختر همانطور که دستش با جعبه بیرون شیشه ی ماشین مانده بود بلند گفت: "یکی برمیداشتی". و جوان همانطور که میرفت باز با خنده برگشت و به نشانه ی تشکر دست تکان داد و گفت: "بقیه ش رو هم همونطور خوشگل بخور و حالشو ببر".
دختر تازه داشت میفهمید چه اتفاقی افتاده و همینطور که با خودش میخندید پدر با موهای مرتب شده نشست توی ماشین و تا سرش را چرخاند جعبه ی فلزی را روی پاهای دختر دید. جعبه ای که حالا نصف بیشترش توی شکم دختر بود که به قول پدرش نتوانسته بود تا خانه تاب بیاورد و باز هم خنده...
حالا دختر توی خانه موقع چیدن لوزی ها توی ظرف و به جز آن، هر وقت که از جلوی آنها رد میشود بلند بلند میخندد... .

 

                                               **********************


- اصلا فکر نکنید که دختر این ماجرای بالا من بوده ام و آن لوزی های توی جعبه باقلوا بوده!!!

- به این هم فکر نکنید که همین دختر ماجرای بالا، سالهاست که بعضی از این "جعبه ها" و بسته های آلبالو خشکه را یواشکی زیر تختش قایم میکند و شبها قبل از خواب یا مواقع دیگر میرود سراغشان!

- سال نو همگی پیشاپیش مبارک. کامتان هم به شیرینی همه ی شیرینی های خوشمزه.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در چهارشنبه 1387/12/28 |
 

پیدا کردن یک دوست خوب و صمیمی، کسی که بتوانی با او احساس راحتی کنی و آنقدر قابل اعتماد باشد که تمام حرفهایت را به او بزنی و آنقدر خوب باشد تا نگران احوالش شوی خیلی کار راحتی نیست.
هر چند بنظرم "دوست" چیز پیدا کردنی نیست و خودش یک جایی سر راهت قرار میگیرد، ولی همینکه توی مسیر به یکی از آن خوبهایش بر بخوری خودش لطف بزرگی است که خوشبختانه شامل حال من شده است.
آشنایی ما هم مثل همه ی دوستی ها با سلام های ساده آغاز شد و حالا چهار سال تمام است که این دوستم را میشناسم و در این دو سال آخر با اینکه دیگر هیچوقت سر یک کلاس ننشستیم شده است از بهترین دوستان انگشت شمار من.
این دوست من آنقدر مهربان و خونگرم است که هر وقت با هم بوده ایم یکسره خندیده ایم و بی خیال از همه جا بلند بلند از همه چیز حرف زده ایم و من وسط همین حرف زدنها خیلی چیزها از او یاد گرفته ام.
سال پیش درست همین روز بود که دوستم جایی بخاطر تولد ۲۶ سالگی اش نوشت:

 "پسرک موطلائی با گریه های نه چندان زیاد٬ چشمانش را که به دنیای بیرون باز کرد فکرش را هم نمیکرد که ۱۹ اسفند ماه ۱۳۸۶ بی تردید عجیب ترین سالروز تولدش تا آنروز باشد.روزهائی که تردید امانش را بریده و دودلی جان به لبش کرده و خسته از همه چیز باید بجنگد و پیروزی را در خواب ببیند".

و من از همان موقع مدام نگران احوال پسرک موطلائی بودم و به دنبال راهی برای از بین بردن این حس و حالش. میدانم شاید خیلی وقتها سماجت ها و احوال پرسی های گاه و بی گاهم خسته اش میکرد ولی دست کم با خبر بودن از حال و روزش و اینکه بدانم خوب است برایم آرامش بخش بود.

حالا مثل برق و باد یک سال تمام از آن روزهای سختی که دوست عزیزم پشت سر گذاشت گذشته و امشب وارد بیست و هفتمین سال زندگی اش می شود و این بار  "دخترک" در کنارش است.
خودش میداند که چقدر به خاطر بودن "دخترک" برایش خوشحالم و حالا در شب تولد بیست و هفت سالگی اش برخلاف سال پیش چقدر خیالم راحت است که دیگر تنها نیست.
خیالم راحت است که آن روزهای تردید و دودلی و خستگی و جنگیدنش تمام شده و تصمیمش را گرفته و تا پیروزی چند قدمی بیشتر نمانده.

تا چند دقیقه ی پیش میخواستم گوشی را بردارم و صدایش را بشنوم و تولدش را تبریک بگویم، ولی بعد با خودم گفتم شاید همین حالا با "دخترک" جایی نشسته است و نخواستم خلوت و جشنشان را با صدای زنگ گوشی خراب کنم. پس با همین نثر زشتم و همینجا برایش از صمیم قلب بهترین آرزوها را میکنم و به خاطر شاد بودنش در کنار دخترک شادی میکنم و دعا میکنم که هر بار سرحال تر و بهتر از بار قبل او را ببینم.

تولّدت مبارک دوست خوب من.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در یکشنبه 1387/12/18 |

 

با اینکه زیاد اهل ژانر اکشن و ماشین بازی و قهرمانی که هیچ تیری بهش نمیخوره و اینجور خالی بندی ها نیستم ولی توی اتاقی که تقریبا همه چیزش زیر و رو شده و دیگه حسّی برای مرتب کردن بقیه اش نمونده دیدن همچین چیزی، حتی اگه مطمئن باشی آخرش چی میشه، خیلی برای تقویت هیجان و بازگشت انرژی لازمه و میچسبه.
مخصوصا اگر توش یک رابطه ی پدر و دختری هم باشه و پدره هم مثل خیلی از باباها حاضر باشه بخاطر دخترش هر کاری بکنه. حتی اگه اون کار پایین آوردن برج ایفل باشه!

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در جمعه 1387/12/16 |
html