My life story
I don't like my life story. you ask why? because it is very routine! I was borned in Tehran.Tehran is the capital of Iran and Iran is in Asia. I am not a lucky person because i was born in Iran! Now i am fifteen years old and my biggest wish is going to a lost island where nobody can find me. it is an incredible dream. and at the end of this writing these are my last words:
? Where am i
? Where is my hope
? What is my reason to live
... Nobody knows the answers
ساعت از ۱۲ نیمه شب گذشته بود و سخت مشغول تصحیح کردن برگه های امتحانی و نوشتن کارنامه ها بودم. نزدیک به ۴۵ برگه ی امتحانی و کارنامه را باید تصحیح و پر می کردم.
تصحیح برگه های بچه های ترم های پایین تر سریع و آسان بود. بیشتر وقتم را تصحیح کردن برگه های ترم بالاتری ها می گرفت. آخر امتحان باید هر کدامشان یکی از سه موضوع داده شده را انتخاب می کردند و چهار- پنج خطی درباره اش می نوشتند تا مهارت نوشتن و استفاده صحیحشان از زمان مناسب در جملات مشخص شود.
سخت مشغول خواندن نوشته هایشان شدم. یکی از موضوعات کارهای روزانه بود، یکی دیگرش برنامه های آینده بود و آخری هم داستان زندگی. مثلا باید می دانستند کجاها از زمان حال ساده استفاده کنند یا مثلا برای زمان آینده فعل به چه صورت می آید و ....
بیشترشان موضوع داستان زندگی را انتخاب کرده بودند. یادداشت هایشان پر از نشاط و امید و تخیلات جالب و خنده دار بود. اما میان برگه ها انشای "امید"، بهترین و درسخوان ترین و دوست داشتنی ترین شاگرد کلاسم، من را سر جایم میخکوب کرد.
نمی دانم چند بار از روی انشایش خواندم اما می دانم که خیلی خواندمش. یادداشتش را خواندم و به تک تک جملاتش فکر کردم. شاید یک جورهایی باورم نمی شد این یادداشت یک پسر ۱۵ ساله باشد.
نه... اصلا صحبت این ها نیست. واقعا نمی دانم چرا یادداشتش انقدر من را به فکر فرو برد.
برگه اش را از بین برگه های بقیه ی بچه ها بیرون کشیدم. کارش درست بود. جواب همه ی سوالاتش درست بود. کارنامه اش را امضا کردم و نمره ی ۱۰۰ اش را برایش نوشتم. اما برگه اش را مثل برگه ی بچه های دیگر دور نینداختم. برگه اش را تا کردم و توی کمدم گذاشتم.
ترجمه ی یادداشت بالا:
داستان زندگی من
من داستان زندگی ام را دوست ندارم. شما می پرسید چرا؟ چون زندگی من خیلی روزمره(معمولی) است.من در تهران به دنیا آمدم. تهران پایتخت ایران است و ایران در آسیاست. من انسان خوش شانسی نیستم که در ایران به دنیا آمده ام! حالا من ۱۵ ساله هستم و بزرگترین آرزویم این است که در یک جزیره ی گمشده باشم. جایی که هیچ کس من را پیدا نکند. این یک رویای باورنکردنی است!
اینها آخرین سوالات من در پایان این یادداشت هستند:
من کجا هستم؟
امید من کجاست؟
دلیل زندگی کردن من چیست؟
هیچ کس پاسخ این سوالات را نمی داند...

این ششمین سالی است که بی صبرانه منتظر آمدنش هستم.
شاید امسال هم مثل سال پیش و سال پیش تَرَش نتوانم بیشتر از یک روز مهمانش باشم. اما مطمئنم همان یک روزش برایم خاطره خواهد شد. مطمئنم.
بیستم تا بیست و پنجم آبان -سینما فلسطین- فراموشتان نشود.
برای دیدن برنامه ها و اخبار جدید هم بد نیست به اینجا سر بزنید.
پ.ن: شکست منچستر یونایتدِ منفور را در مقابل دوست داشتنی های آبی رنگِ چلسی صمیمانه تبریک می گویم.
حال عجیبی داشتم. دلم میخواست راه برم. اگه برای رسیدن عجله نداشتم از همون خیابون شانزدهم امیرآباد تا خودِ میدون انقلاب پیاده می رفتم. ما حیف... حیف که باید تا ساعت ۱ میرسیدم...
صبح توی مترو قطار توی ایستگاه های فردوسی و دروازه دولت و طالقانی و هفت تیر توقف نمی کرد.
صبح همه جای میدون پُر بودن. دیدنشون اعصابمو بهم می ریخت.
... ساعت دیگه از ۱۱ گذشته بود. توی راه برگشت بودم. توی تاکسی به سر فاطمی که رسیدم و چشمم که به جمعیت و شلوغی ته خیابون افتاد خیلی دلم میخواست بپرم پایین و برم توی دل شلوغی. خیلی دلم میخواست همه ی فریادهای جمع شده ی این مدتم رو خالی کنم ولی حیف که چند نفر چشم انتظارم بودن. حیف که باید بر میگشتم.
تاکسی تا جلوی مترو می رفت. من هم باید برای برگشت سوار مترو می شدم.
نتونستم تحمل کنم. از چند متر نرسیده به میدون پیاده شدم. میخواستم از جلوشون رد بشم.
تعدادشون خیلی خیلی زیادتر از صبح شده بود. همه مسلح. همه سپر به دست. کمربندهای همشون پر بود از اسپری و اون شیءِ سیاه و درازِ لعنتی.
دلم میخواست توی چشمشون نگاه کنم. دلم میخواست انقدر نگاهشون کنم تا از رو برن.
امروز از جلوی هر کدومشون که رد می شدم می رفتم نزدیکِ نزدیک. انقدر نزدیک که توجهشون جلب بشه. توی چشمشون نگاه می کردم. انقدر نگاه می کردم تا منو ببینند. تا خود مترو سرم رو جلوی تک تکشون به علامت تاسف تکون دادم و زیر لب و یه جوری که صدامو بشنون گفتم متاسفم. براتون متاسفم. برای خودم متاسفم. برای هممون متاسفم.
بعضی هاشون خیلی جوونتر از چیزی بودن که میشد فکرشو کرد. بعضی هاشون انگار اومده بودن تفریح.
دو تاشون متلک گفتن. یکیشون داشت میخندید. زل زدم توی چشماش. بی اختیار گفتم "چطور دلت میاد هموطن خودتو با این بزنی؟" باز هم خندید و هیچ جوابی نداد.
امروز اگه وقت داشتم تا شب از جلوی تک تک شون رد میشدم و به همشون میگفتم چقدر متاسفم.
امروز خیلی دلم میخواست از جلوشون رد بشم. خیلی.
مادربزرگ عزیزم چرا ما رو تنها گذاشتی؟
مادربزرگ دوست داشتنی من، تو انقدر فرشته بودی که گذاشتی ما ناهارمون تموم بشه بعد از پیشمون بری.
مادربزرگ مهربونم، همه ی امید ما این بود که با سرم نگهت داریم تا بیشتر پیشمون بمونی.
مامان بزرگ ما نمیخواستیم تو به این زودی تنهامون بذاری.
مامان بزرگ چقدر خوب بود که توی خونه ی خودت بودی. چقدر خوب بود که جمعه بود و همه دورت بودن.
چقدر لحظات آخری که هنوز روحت پر نکشیده بود با شکوه بود.
همه ی دخترها، پسرها، عروس ها، دامادها و نوه هات توی اتاق کنارت بودن.
مامان بزرگ نازنینم ما هممون داشتیم تو رو که روی تخت خوابیده بودی تماشا می کردیم. تو رو که نفسهات به شماره افتاده بود. تو مگه اشکهای ما رو ندیدی که با آخرین نفست همه ی ما رو تنها گذاشتی؟ مگه التماس های ما رو نشنیدی؟
مامان بزرگ جونم تو مگه سید نیستی؟ حالا ما امسال عید غدیر کجا جمع بشیم؟ دیگه از لای قرآن کی عیدی روز عید غدیر بگیریم؟
مامان بزرگم هیچوقت نمیخواستم ببینم اینطور با عجله داری روی دستها میری و ما بهت نمیرسیم.
مادربزرگ مهربونم چرا از بین ما رفتی؟
خودم این را خوب می دانستم; اما چند شب پیش کاملا به من ثابت شد که دیگر هیچوقت و هیچوقت حتی برای یک شب هم که شده نمی توانم شب هنگام تنها در خانه بخوابم و ککم هم نگزد و از هیچ چیز هم نترسم و با صداهای کوچک از جا نپرم.
همین چند شب پیش بود که به معنای واقعی کلمه از خودم پرسیدم: این همسایه ی طبقه ی اول که یک زن تنهاست چطور شب ها می تواند بخوابد؟! و یادی از همه ی انسان های تنهای کره ی زمین کردم.
حالا اصلا زن و مرد بودنش مطرح نیست. مهم تنها خوابیدن است. خودِ خوابیدنش هم مطرح نیست. اینکه شب باشد و تو مجبور باشی تا صبح سر کنی اش مهم است. اینکه تخیلات و توهماتت هم در حد "تیم برتون" باشد و بتوانی با وجودشان بخوابی مهم است.
اینکه صدای رادیو یا موسیقی هم همراهت باشد اما قوه ی تخیلت به جنب و جوش افتاده باشد مهم است.
اینکه به پیام کوتاه پناه ببری و طرف، آنطرف خط، خوابش ببرد و نتواند تا تهش با تو بیاید مهم است.
اینکه مثلا فردا صبحش هم مجبور باشی زود بیدار شوی و می دانی اگر حالا نخوابی فردا روز مزخرفی خواهی داشت مهم است.
اینکه من تا آخر عمرم هیچوقت تنها نخواهم خوابید اما بالاخره که چی مهم است.
اینکه برای خانه ی ابدی ام که مجبورم تنها باشم چکار باید بکنم مهم است. هر چند که این یکی برای همه هست و همان موقع یک جوری کنار می آییم با شرایط، اما اینکه در زنده بودنم نمیخواهم باز هم به بلای چند شب پیش گرفتار شوم مهم است.
ممنونم از امیرحسین جلالی که لینک این یادداشت را در وبش گذاشت.
تابحال چندین بار برای خودم و دیگران از رویش خوانده ام. دلم نیامد شما نخوانید.
انتخاب ها سال به سال سخت تر می شوند. انگار سختی انتخاب ها با عدد سنّ ما انسان ها رابطه ی مستقیم دارند. هر چه بزرگ تر می شویم انتخاب ها هم سخت تر و سخت تر می شوند.
از همه بدتر هم آن انتخاب هایی است که می دانی دست روی هر کدامشان بگذاری مسیر زندگی ات کاملا با آن یکی فرق می کند.
به یک جاهایی رسیده ام که انتخاب هایم از همیشه سخت تر و سخت تر شده.
تا به حال هیچوقت برای انتخاب مسیر این همه سختی نکشیده بودم.
ای داد که تازه اول راه است و مسیرها هم زیاد ....
همه توی فرودگاه ایستاده بودیم. می خواستیم زائران خانه ی خدا را تا آخرین لحظه بدرقه کنیم.
امیرعلی کوچولو هم میانمان بود. او هم یکی از مسافران بود.
زمان خداحافظی نزدیک شده بود و همه تند تند دعاها و آروزهایشان را به نزدیکانشان یادآوری می کردند. مخصوصا آنهایی که قرار بود برای بار اول چشمشان به خانه ی معبودشان بیافتد.
چیزی تا رفتنشان نمانده بود که دختر زیبا و جوانِ شیک پوشی به طرفمان آمد. به همه سلام کرد و اجازه خواست تا چند لحظه ای با امیرعلی کوچولو تنها صحبت کند.
امیرعلی را با خودش به گوشه ای برد و توی گوشش چیزهایی گفت.
داشتیم با مسافران مان خداحافظی می کردیم که دختر جوان همانطور که دست امیرعلی پنج ساله در دستانش بود نزدیک شد. او را به ما سپرد و خداحافظی کرد و رفت.
همه می خواستند بدانند چه چیزی توی گوش امیرعلی گفته. یک نفر گفت: "حتما آرزو کرده یک شوهر خوب گیرش بیاید". یکی دیگر گفت: " آرزو کرده به عشقش برسد". نفر بعد گفت: " خواسته ثروتمند بشود".
دیگری گفت: "نه! این حرف ها نیست! گفته دعا کند کارش برای خارج رفتن زودتر درست شود". و ....
هر کس به نوبه ی خود با هر ترفند و حدس و گمانی سعی می کرد امیرعلی را به حرف زدن وادار کند. اما امیرعلی کوچولو عاقلتر از این حرف ها بود. به دختر جوان قول داده بود تا لحظه ای که چشمش به خانه ی خدا نیافتاده و آرزوی او را نگفته با هیچ کس در مورد آن صحبت نکند.
همه با کنجکاوی سوال می پرسیدند و او فقط شانه بالا می انداخت و یک "نچ" نثارشان می کرد.
.
.
.
دوازده روز تمام گذشته بود و همه در فرودگاه منتظر ایستاده بودیم. اینبار برای استقبال از مسافرانمان.
در آن بین یکی که حواسش بیشتر از بقیه جمع بود از امیرعلی کوچولو پرسید:"آرزوی اون خانم خوشگله رو یادت بود بگی؟ اصلا گفتی آرزوشو به خدا؟!"
امیرعلی جواب داد: " بله گفتم. می دونید اون خانم خوشگله اون شب توی گوشم چی گفت؟"
حالا همه سر تا پا گوش شده بودند. قرار بود کنجکاوی همه شان به سر انجام برسد.
امیر علی با همان زبان شیرینش گفت: " اون خانمه که خیلی خوشگل بود به من گفت هر وقت خانه ی خدا رو دیدی به خدا بگو تا به من یک بچه بده".
حالا همه ی ما اشک هایمان سرازیر شده بود.
تازگی ها دوست های جدید و خوبی پیدا کرده ام. البته خیلی بیشتر از خوب. درست بین همان افکاری که به من می گفتند تا تنهایی ات چیزی نمانده سرو کله شان پیدا شد.
در این مدت کوتاه با هم بودنمان آنقدر بهم وابسته شده ایم که بدون هم هر چیز خوشمزه ای به سختی از گلویمان پایین می رود. اصلا بدون هم انگار دیگر خوش نمی گذرد.
آن روزی که نفر پنجم وارد خانواده مان می شد، فکر تنهایی و رفتنشان و اینکه با جای خالی اش چه کنم امانم را بریده بود. حالا اما به جز آن وجود نازنین، همان نفر پنجم دوست داشتنی، یکی دیگر از اعضای خانواده شان هم کلی انرژی به جمعمان آورده. یک برادر دوست داشتنی برای او و یک رفیق تازه و پر هیاهو برای ما.
شده ایم یک جمع چهار نفره. یک جمع پرانرژی، پرهیاهو، بی کله و سرخوش چهار نفره. من و برادرم. او و برادرش. یک خودرو و همین جمع چهار نفره و تمام...
یکی پشت فرمان، عشقش کنارش، ما دو منبع شلوغی و بمب های خنده هم پشت سرشان.
امان از این آخر هفته ها. حالا همه ی فکر و ذکر ما چهار نفر و همه ی بدو بدوهای سر کارمان بخاطر رسیدن آخر هفته هاست. آخر هفته هایی که در این دو ماه تمامش را تا خود صبح با هم بوده ایم. تمامش را خوش گذرانده ایم.
آن شب بارانی اش که محشر بود. هر چهار تایمان از کیلومترها دورتر تا خود میدان دربند زیر باران وحشتناک دویدیم تا بعدش دسته جمعی قرص های سرماخوردگی را با نوشابه بالا بیاندازیم.
خاطره ی لواسان و فشم که بی نظیر بود. همین هفته ی پیش بود که تا ۴ صبح کنار رودخانه از فرط خنده و خوردن زغال اخته بی حال شده بودیم و نای برگشتن نداشتیم.
یا آن "درباره ی الی" رفتن ۲ نیمه شب مان که برای من سه باره و بود و برای آن ها بار اول. آنشب توی رستوران ملت مات و مبهوت دیوانه بازی های ما چهار نفر شده بودند.
از همه ی این ها و جنگل رفتن ها و خاطره ی کله پزی ها و خریدها و خیلی های دیگر که بگذریم هیچکدام جای شمال رفتنمان را نمیگیرد.
صبح جمعه ای برنامه ی کوه ریخته بودیم که سر از کنار دریا در آوردیم. ساعت ۶ بعداظهر وقتی توی جاده ی برگشت تلفنمان زنگ می خورد مثلا داشتیم تازه از پارک ملت بر میگشتیم!
چقدر آن لحظه ای که داشتیم جواب پس می دادیم که چرا فقط کمی! از کوه آنطرف تر بودیم توی دلمان به دیوانه بازیهایمان می خندیدیم و نقشه ی دفعه ی بعد را می ریختیم.
تازه دو ماه است همدیگر را پیدا کرده ایم. همه ی این خاطره ها را هم توی همین دو ماه ثبت کرده ایم.
در این مدت کوتاه با هم بودنمان آنقدر بهم وابسته شده ایم که بدون هم هر چیز خوشمزه ای به سختی از گلویمان پایین می رود. اصلا بدون هم انگار دیگر خوش نمی گذرد. واقعا خوش نمی گذرد.
خودمان هم این را خوب فهمیده ایم. اصلا برای همین بود که آنشب کنار همان رودخانه بهم قول دادیم.
برای بستن عهدمان هم تا ۱۰ شمردیم و انگشت هایمان را روی آتش نگه داشتیم و دستهایمان را روی هم گذاشتیم.
حالا ما همه ی آخر هفته ها را با هم ایم. تا آخر آخر....

تا حالا هیچوقت وقتی پای بساط دی وی دی فروشی های گوشه پیاده رو می ایستادم، بدون اینکه فیلم رو بشناسم و بدون اینکه توی لیستم باشه خرید نکرده بودم. ولی اینبار نمیدونم چه اتفاقی افتاد.
وقتی پسر دسته دسته دی وی دی ها رو از توی کیفش در می آورد و میداد دستم و با آب و تاب ماجرای فیلمهای اکشن و کمدیش رو تعریف و تبلیغ میکرد، بدون اینکه حواسم به حرفهاش باشه و همینطور که تند تند بسته ی فیلم ها رو ورق می زدم چشمم بهش افتاد.
نمیدونم چرا از عکسش خوشم اومد و نمی دونم چرا مکث کردم. نمیدونم چرا بی خیال لیست فیلم هام شدم. شاید دیدن همین چهار فستیوالی که جایزه شون رو برده بود دلم رو گرم کرد. ولی نه، فکر کنم بیشتر از پوسترش خوشم اومد. تنها چیزی که بود این بود که حس کردم همونیه که میخوام و بهش نیاز دارم.
برای اولین بار این ریسک رو کردم و حالا که دیدمش از ریسک خودم خوشحالم.
این دقیقا همون چیزی بود که این روزها دلم میخواست. حتی با اینکه به پای خیلی فیلم های دیگه نرسید ولی همون حسی رو به من داد که می خواستم.
گاهی وقتها همچین ریسک هایی خیلی می چسبه. حتما امتحان کنید.
مدتی است وقت برای حمام رفتن هم به زور پیدا می کنم!!!

وقتی امتحان کارشناسی ارشدت رو به نحو احسنت خراب کرده باشی و هیچ حال و حوصله ای برات نمونده باشه، دیدن یک همچین ماجرای سرراست و بی شیله پیله ای میتونه یه جورایی حال آدمو خوب کنه. انقدر که وقتی استادت برات اس ام اس میزنه و از امتحان سوال میکنه و تو خیلی محترمانه بهش میگی که چه گندی زدی و اون هم میخواد هر طور شده بهت دلداری بده که غصه نخوری، آب پاکی رو بریزی رو دستش و یه جورایی بهش بگی بیخیال... نتیجه ش زیاد برات مهم نیست. ایشالا فرصت های بعدی... .
بعضی وقتها زیاد مهم نیست کی فیلم رو ساخته باشه یا امتیازش اینجا حداقل از ۷ بالاتر باشه.
بعضی وقت ها فقط همین قدر که بی خیالت کنه و فکرتو ببره یه جای دیگه کافیه. مخصوصا وقتی عاشق هنرپیشه ی نقش اول زنش و چهره ی دوست داشتنیش باشی.

دختر چهل گیس بهار سرخی خوش رنگ انار
دردونه ی ماه و نسیم عطر همیشه موندگار
پیرهن آسمون به تن فرشته ی زیبای من
غروب خستمو ببر تا شب مهتابی شدن...
تا دنیا دنیاست تو بمون کنارم من هیچ کسو غیر تو دوست ندارم
تا دنیا دنیاست دل من فداته اون دلی که عاشق خنده هاته
اون دلی که عاشق خنده هاته
پ.ن. دیروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود. حالا خانواده ی چهار نفره ی من یک عضو تازه پیدا کرده. یک عضو دوست داشتنی که همه از ته دل دوستش داریم.
این متن ترانه ی مورد علاقه ی برادرم و دختر نازنینی که قرار است همسفرش باشد همراه با صمیمانه ترین تبریک ها تقدیم به هردوشان.

Russell: I'm so sorry because your house gone
Carl Fredricksen: You know! It was just a house
این هم به پای "شرکت هیولاها"ی دوست داشتنی عزیزم نرسید.ولی این پسر تپل و با مزه اش وحشتناک شبیه پسر کوچولوی فامیلمان است.
دیگر نه عزل و نصبهای بی مزه برایم مهم است، نه حتی خودِ این سیاست مسخره.
نه حرف های این یکی برایم مهم است، نه صحبت ها و کارهای آن یکی.
نه احساس خفگی این روزها برایم مهم است، نه احساسها و امیدهای خشکیده ی روزهای گذشته.
دیگر هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیز برایم مهم نیست.
تنها چیزی که برایم مهم است همین و فقط همین است...
یگانه برادرم دارد داماد می شود.
پ.ن. از دوستان عزیزم آیدین و الهام خواهش میکنم با یک کامنت من یکی را از نگرانی نجات دهید. دغدغه ی دوستان همیشه با من است.

"تهران انار ندارد" که هیچ....
تهران این روزها دیگر نفس ندارد.
پ.ن.به ریتم شش و هشت و باباکرم هایش کاری نداشته باشید.حکایتش حکایتِ خودِ خودِ ماست.
سینما آزادی هر روز ساعت۱۷و۱۷:۵۰
سینما سپیده همه ی سانسها.سالن شماره ۲