تبليغاتX
روزهای زندگی ما
 

                               

 هنگام تماشایش باورش یک جورهایی برایم خیلی سخت بود. حالا که کمی از تمام شدنش گذشته  کم کم دارم باورش میکنم. باور میکنم که هر چیزی ممکن است اتفاق بیافتد. هر چیزی.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در سه شنبه 1387/11/29 |

                                                

                          

       عاشق این فیلم شدم رفت پی کارش.               

          

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در چهارشنبه 1387/11/23 |

 

نمیدانم چرا دیشب یکباره دلم برایت تنگ شد.آنهم درست وسط همین جشنواره ای که به خاطرش بیشتر روزها دارم یک ربع دیر به کلاس میرسم و همه ی نگاهها را تحمل میکنم.
نمیدانم چرا دیشب آنقدر نبودنت را حس کردم که بیخیال هر خبر و نقد تازه ای نشستم برای بار سوم  I'm not there ات را دیدم و چقدر دلم خواست که کاش هنوز هم بودی. چقدر دیشب دلم برایت تنگ شده بود. چقدر با دیدنت با خودم گفتم خیلی برایت زود بود...

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در یکشنبه 1387/11/20 |
برای خواندن بعضی چیزها باید حتما آن را در دستانت بگیری و لمسش کنی.چشمانت را بدوزی به صفحه ی کاغذی و از همه بهتر اینکه بتوانی آن را پیش خودت یک جایی نگه داری.
هیچوقت از اینکه برای خواندن مجله یا روزنامه یا کتاب چشمم را به صفحه ی مانیتور بدوزم، بدون اینکه بتوانم کلمات و جنس کاغذش را لمس کنم، خوشم نمی آید.
اینکه این را گفتم برمیگردد به خوشحالی این روزهایم. اینکه بالاخره آنقدر سماجت کردم و آنقدر هر بار از جوان روزنامه فروش محلمان سراغ یک روزنامه را گرفتم و هر بار گفت ندارم و نمیارم تا اینکه بالاخره چند روزیست برای راحت شدن از دست سوال پرسیدن من همان روزنامه ای را که میخواهم برایم می آورد.
از آشنایی من و این روزنامه مدت زیادی نمیگذرد. اولین بار از میدان انقلاب بخاطر دیدن اسم یک دوست عزیز و قدیمی پای یکی از یادداشتها یا ترجمه ها خریدمش. از آنجاییکه همه چیز از مجله و روزنامه های محبوبم را برای خودم تمیز و مرتب نگه میدارم این یکی را هم نگه داشتم. تاریخش سه شنبه ۱۲آذر است. البته آن روز اسمی از آن دوست توی روزنامه نبود ولی با همان نگاه اول از کلیت روزنامه خوشم آمد. تقریبا همان چیزهایی را داشت که من دوست داشتم.
آشنایی من و روزنامه از آن روز شروع شد ولی حیف که خیلی کمیاب بود. اطراف خانه ی خودمان هم اصلا پیدا نمیشد. به زحمت یکی دو بار بخاطر داشتن یادداشت همان دوست عزیز روزنامه ی کاغذی را پیدا کردم. ولی به غیر از آن بقیه را مجبور بودم هر روز از صفحه ی مجازی و توی مانیتور بخوانم و اصلا برایم دلچسب نبود و طبق عادت همیشگی که وقتی از جلوی دکه ی روزنامه فروشی رد میشوم باید یک چیزی بخرم همچنان همان قبلی ها را میخریدم.
درست دو روز پیش بود که داشتم از جلوی روزنامه فروشی رد میشدم و چشمم بین مجله ها و روزنامه ها میچرخید تا ناگهان خودِ کاغذیش را دیدم.
حالا هر روز صبح یک ربع تا دکه ی روزنامه فروشی پیاده میروم و روزنامه را میخرم.مخصوصا حالا که بخاطر جشنواره فیلم فجر چند صفحه ای هم ویژه نامه دارد و کار من را که بعداظهرها نمیتوانم جشنواره بروم را راه میاندازد و از خبرها دور نمی مانم. 
   این  هم لینک روزنامه ای که تازگی ها دوستش دارم.

و حالا یک چیز دیگر...
مثل سال گذشته پیشنهاد میکنم در شبهای جشنواره حتما ساعت ۲۳ تا ۲۴ برنامه ی "رادیو گفتگو" را بشنوید. مطمئنا برای سینما دوستان و روزنامه و مجله خوانها  "امیر قادری"، "نیما حسنی نسب"، "سعید قطبی زاده"، "آرزو فراهانی"، آقای "درستکار" و ... نامهای آشنایی هستند.
فکرش را بکنید همه ی اینها به همراه یک مجری که دست کمی از خودشان ندارد در یک برنامه دور هم بنشینند و خدا به داد آن آقا یا خانم کارگردان برسد...
برنامه را از دست ندهید که قبل از خواب بسیار میچسبد. فرکانسش هم ۹/۱۰۳ مگاهرتز روز موج اف ام است.
البته به غیر از این بین ساعت ۱۵:۳۰ تا ۱۶:۳۰ هم رادیو ایران ویژه برنامه ای با نام "نمای نزدیک" مخصوص این روزهای جشنواره دارد که از خود سینما فلسطین(سینمای رسانه ایها) پخش میشود و البته سعی میکند دل همه را بدست آورد ولی روزهایی که "مسعود فراستی" دارد را بسیار دوست دارم.
کسی که بنظرم تا بحال در زندگی از هیچ فیلمی(حداقل ایرانیها) تمام و کمال خوشش نیامده و از همه بیشتر رک گویی هایش و اینکه بی پرده و خیلی راحت نظرش را بیان میکند دوست دارم.
کسی که آقای کارگردان رو به رویش نشسته و در چشمهایش نگاه میکند و میگوید "بنظرم فیلم مزخرفی بود".

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در چهارشنبه 1387/11/16 |
 

در این روزهای فراغت از تحصیل به شدت دارم تمامی کتاب نخواندن ها و فیلم ندیدن های این مدت را جبران میکنم.
بیشتر از همه از این خوشحالم که زمان دیدن مراسم اسکار امسال مثل همین چند وقت پیش که مراسم گلدن گلاب پخش میشد هاج و واج و سردرگم نیستم و حساب کار دستم است.

میخواستم همه ی فیلمهای ۲۰۰۸ را ببینم و بعد چیزهایی بنویسم.اما همین چند تایی که تا الان دیده ام آنقدر خوب بوده اند که هر چقدر سعی کردم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و چیزی در مورد احساسم نگویم.

Revolutionary Road: از آن فیلمهایی است که مطمئنم بیشتر از ۷ بار دیگر میبینم.
تمام دعواهای زن و شوهری  "کیت" و "لئوناردو" ی محشرش را بیشتر از ۲۰ بار عقب زدم و دوباره دیدم.
عاشق لحظات دست پاچگی و بیرون آمدن "لئورناردو" از اتاق عمل با آن چهره و دویدن هایش شده ام و هر شب ۴۰ بار همین سکانس را میبینم.

The curiouse case of Benjamin Botton: در تمام مدت فیلم از جایم جم نخوردم. انگار که با میخ به صندلی وصل شده باشم.همه چیزش جالب و شگفت انگیز بود. مدام در تلاش بودم خودم را جای "بنجامین" تصور کنم و هربار این کار را کردم تنهایی عجیبش گلویم را فشار داد. حداقل حالا میدانم که هیچوقت دوست نداشتم مثل او باشم.

Slumdog Millionair: اصلی ترین دلیلی که باعث شد نتوانم جلوی حرف نزدنم را بگیرم همین بود.
خیلی وقت بود با دیدن هیچ فیلمی انقدر خوشحال نشده بودم.
خیلی جاهایش از ته دلم خندیدم.یک جاهایی همراه برادرم با صدای بلند بالا پریدم و جیغ کشیدم.یک جاهایی هم احساس کردم صورتم خیس شده. همه ی اینها را در همان دو ساعت جادوئی تجربه کردم و حالا بخاطر دیدنش شدیدا احساس سرحالی میکنم.آنقدر که به همه میگویم حتما آن را یک بار هم که شده ببینند.

هنوز چند تایی از آن خوبها ندیده روی میزم است.مثل Defiance و Changeling و Libertine که قدیمی تر است و خیلی های دیگر...

و اما کتاب:
یک سالی بود که تمام زندگیم شده بود "مارکز".مثل سال فبلش که متعلق بود به "ونه گات".
بالاخره با یک عالمه تاخیر وقتش رسید که "بادبادک باز" را که خیلی وقت بود توی کتابخانه ام دست نخورده مانده بود بیرون بکشم و ببینم "خالد حسینی"  چه برایمان دارد.
یک نصفه و نیمه ی دیگر به اسم "کلوپاترا" هم در دست دارم که بس که سنگین است شبها توی رختخواب دستهایم برای بالا نگه داشتنش درد میگیرد اما زمین هم نمیتوانم بگذارمش.
بعد از اینها هم خیلی های دیگر در سر دارم که امیدوارم همین روزها و شبها ته و توی آنها را هم در بیاورم.

به جز اینها کوهی مجله از فیلم و همشهری جوان نخوانده مانده و اخبار به روز جشنواره ی فیلم فجر که هر روز و هر شب از رادیو دنبال میکنم و همین روزها هم حضور در جشنواره را دوباره حس میکنم.

فعلا دارم با همینها زندگی میکنم.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در یکشنبه 1387/11/13 |
                                                    

                         
                                                    (نقاشی پسر کوچولو)         

پسر کوچولو: teacher ما این نقاشی رو برای شما کشیدیم.

من: مرسی عزیزم خیلی قشنگه، چه درختهای خوشگلی!

پسر کوچولو: teacher شما بازم بزرگ میشین یا همین قدّی می مونین؟

من [با حالت تعجب]: خب... قدّم که دیگه فکر نکنم بلند بشه ولی همه ی آدما هر سال یک سال به عمرشون اضافه میشه مثل خودت که تولدت میشه یک سال بزرگتر میشی.

پسر کوچولو [با خجالت]: teacher! پس میشه بگین همین قدّی بمونین بعد من بزرگ که شدم با شما ازدباج کنم؟!!!

                                                           **********

-تا حالا کسی به این شیرینی و راحتی ازتون خواستگاری کرده بود؟!    

 

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در پنجشنبه 1387/11/10 |

                        

برای بار آخر به برگه ی امتحان نگاهی انداختم و آن را به دست ممتحن دادم.هنوز باور نکرده بودم ...
تا رسیدن به در خروجی توی راهروهای بین طبقات، بین دانشجوهایی که هنوز سرشان در برگه های امتحانی بود چشمم دنبال چهره های آشنا میگشت.
توی حیاط دانشگاه چند نفر از همکلاسی هایم را دیدم.جواب چند سوال امتحان را با جوابهای خودم چک کردم و ازشان خداحافظی کردم.هنوز هم داشتم میخندیدم ...

چهل دقیقه ای بود که پدرم توی ماشین منتظرم بود. از ماشین پیاده شد. سردرد داشت. جایش را داد به من. تازه داشت یک اتفاقهایی درونم می افتاد ...

روشن، کلاج، دنده یک، تبریک گفتن پدرم، نگاه به ساختمان دانشگاه، ترمز دستی، یک نفس عمیق... گاز، کلاج، .... نه ... نشد. دوباره خلاص، خاموش، ترمز دستی.
بغضم سرازیر شده بود. کمی صبر کردیم ... فایده نداشت. جایمان را عوض کردیم.
تازه داشتم حسّش میکردم ...
هرچقدر دورتر میشدیم بیشتر حسّش میکردم.
دلم میخواست جاده ای را که تمام این چهار سال رفتم و آمدم را خوب حس کنم. همه ی دور وبرم را خوب نگاه میکردم تا همه چیزش خوب در ذهنم بماند. جاده ی تکراری این بار خیلی تازگی داشت.

تقریبا تمام راه را گریه کردم. پدرم یک بار هم اعتراض نکرد. خودش بهتر از خودم از دلم خبر داشت.
اس ام اس های تبریک و شوخی را با یک "خیلی ممنون" خشک و خالی جواب میدادم و فقط میخواستم جاده را نگاه کنم.

از راه که رسیدم آب سرد را به صورتم پاشیدم و یکباره همه چیز آرام شد.
همه ی وجودم را همان آرامشی که خیلی وقت بود دنبالش میگشتم گرفت. حتی از یک ذره اضطراب هم خبری نبود. فکر هیچ چیزی نبودم.
همه ی فکرها را توی جاده تمام کرده بودم ...
فکر همه ی چهار سالی که گذشت و تمام شد. فکر همه ی خاطراتی که بیشترش شیرین بود. فکر همه ی اضطراب ها. فکر اینکه حالا با کسی که چهار سال پیش داشت برای ترم اول ثبت نام میکرد چه فرقی کرده ام. فکر اینکه فردا صبح که از خواب بیدار شدم چه کاری میخواهم بکنم. فکر دلمشغولی های جدیدی که میخواهم برای خودم دست و پا کنم. فکر یک تکه کاغذی که قرار است چند وقت دیگر بدهند دستم و بشود نتیجه ی چهار سال درس خواندنم. فکر اینکه باید بگذارمش در کوزه یا نه و هزار فکر کوچک و بزرگ دیگر...
همه ی این فکرها را توی جاده گذاشتم و آخر کار هم آب سرد ته مانده اش را با خودش برد و خنکم کرد.

حالا شدیدا احساس رهایی میکنم. درست مثل دختری که راحت و بی خیال و بی مهابا روی ابرها دستهایش را باز کرده و به اینسو و آنسو میپرد و میچرخد و باله میرقصد.

دانشگاه هر چیزی که بود تمام شد و می ماند همان یک تکه کاغذش. این روزها هم مثل همان روزها میگذرد و این آرامش هم میدانم که عمرش زیاد نخواهد بود...
ولی همین دانشگاه هر چیزی که بود، به جز آنچه که از تغییر و دانشِ هر چند اندک و خاطره بود، دوستان خوبی برایم باقی گذاشت.هر چند تعداد خیلی صمیمی هایشان از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر است اما همان چند تا آنقدر خوب هستند که با دنیا عوضشان نمیکنم.
حالا هم با وجود آرامش شیرینی که در وجودم حس میکنم همه ی آرزویم این است که هیچ کدامشان مثل خیلی های دیگر برایم رفیق نیمه راه نباشند.

آنطور که رسم است میگویند فارغ از تحصیل. اما ذات بشر همیشه در حال جوییدن دانش است و تحصیل چیز جدیدتر. خودم هم میدانم که این دانشجو بودن تا همیشه ادامه خواهد داشت و تمام شدن این مرحله مراحل زیاد دیگری با خودش می آورد. شاید این اسمها فقط بهانه ای باشد تا میان راه نفسی تازه و از نو شروع کرد.


                                                           ******

-اینکه امروزم را لحظه به لحظه ثبت کردم فقط بخاطر این بود که میخواستم خاطره و شیرینی اش همیشه جلوی چشمانم بماند.


 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در دوشنبه 1387/11/07 |
html