تبليغاتX
روزهای زندگی ما
 

دختر توی ماشین نشسته است و دلش تاپ تاپ میزند. همه ی حواسش فقط پیش آنهاست.
پدر ماشین را پارک میکند و میرود موهایش را کوتاه و مرتب کند.
حالا دختر توی ماشین تنها میشود. دستش را تا صندلی عقب دراز میکند و کیسه ی بزرگ را میکشد نزدیک تر. "فرهاد" توی رادیو برای خودش "بوی عیدی" میخواند و دختر بالاخره از بین همه ی جعبه ها، جعبه ی فلزی دوست داشتنی خودش را پیدا میکند و از توی کیسه بیرون می آورد.
بدش نمی آید همه ی آنهایی هم که توی جعبه های دیگرند تست کند ولی این یکی نسبت به بقیه اولویت دارد.
بدون اینکه به اطراف و بیرون ماشین توجه کند در جعبه را باز میکند.
با اینکه چشمان خودش را نمیدید ولی میدانست که در آن لحظه چقدر برق میزنند.
اول جعبه را به بینی اش نزدیک میکند...
همان بوی معطر و قدیمی...
با اینکه چنگال یا چاقویی توی ماشین نیست بی خیال از همه جا همه ی تلاشش را میکند تا با دست و به کمک انگشتان شست و اشاره اش یکی از آن لوزی ها را درسته و کامل در بیاورد و یکراست بگذارد توی دهانش تا طعم فوق العاده اش را حس کند.
با تلاش زیاد و بعد از خرد شدن یکی دو تا از لوزی ها بالاخره موفق میشود یکی را درسته در بیاورد.
دستانش صاف میروند سمت دهانش...
چشمانش را میبندد تا طعمش را بیشتر حس کند و سعی میکند آرام آرام بجَوَد تا همه ی زبانش مزه اش را لمس کند. حتی از خیر انگشتانش هم نمیتواند بگذرد و به نوبت هر دو را میبرد توی دهانش.
اما همین یک دانه برایش کافی نیست...
دوباره انگشتانش میروند داخل جعبه و یک لوزی دیگر و همینطور بعدی و بعدی...
همه را هم عین همان اولی با آرامش و چشمان بسته، مثل کسی تا بحال در عمرش از این چیزها نخورده توی دهانش میگذارد و برای هر کدام کلی غش و ضعف میکند و هر بار از جمله ی "وااای چقدر خوشمزه ست" و "it's so delicious" استفاده میکند و یک لحظه هم به دندانهایی که تازگی با کلی بدبختی و تحمل درد پُر کرده بود فکر نمیکند.
درست در یک آن با صدای آژیر ماشین آتش نشانی که با سرعت از کنار ماشین رد میشود، همانطور که هر دو انگشتش توی دهانش مانده، به خودش می آید و تا چشمانش را باز میکند نگاهش یک راست می افتد توی نگاه جوان.
نمی دانست از کی همانطور که گوشی های پلیرش زیر موهای بلند و مشکی و فرفری اش توی گوشش بود و یک دستش روی بند کوله اش آنجا ایستاده و دارد ناباورانه نگاهش میکند. صورت و طرز لباس پوشیدنش عین آن بی کله هایی بود که یکباره کوله شان را برمیدارند و ساعتها پیاده میچرخند و حتی چهره اش به جهانگردها هم میخورد.
تا او را دید دستش را از دهانش دراورد و خودش را کمی جمع کرد و به این فکر کرد که یعنی همه ی غش و ضعف ها و چشم بستن هایش را برای محتویات داخل جعبه را دیده بود؟!
دوباره که به جوان نگاه کرد از حالت مات و مبهوتی بیرون آمده بود و لب هایش به حالت لبخند داشت از هم دور میشد. دختر هم داشت خنده اش میگرفت.
حالا هر دو بدون اینکه با هم کلمه ای حرف زده باشند به یک چیز که هر دو میدانستند چیست می خندیدند.
دختر همه ی شیشه ی ماشین را پایین کشید ولی تا آمد دستش را دراز کند و شیرینی های جعبه را به  جوان تعارف کند رفته بود...
همانطور خنده کنان با دستش کوله اش را روی پشتش صاف کرد و با دست دیگرش دست تکان داد و دور شد.
دختر همانطور که دستش با جعبه بیرون شیشه ی ماشین مانده بود بلند گفت: "یکی برمیداشتی". و جوان همانطور که میرفت باز با خنده برگشت و به نشانه ی تشکر دست تکان داد و گفت: "بقیه ش رو هم همونطور خوشگل بخور و حالشو ببر".
دختر تازه داشت میفهمید چه اتفاقی افتاده و همینطور که با خودش میخندید پدر با موهای مرتب شده نشست توی ماشین و تا سرش را چرخاند جعبه ی فلزی را روی پاهای دختر دید. جعبه ای که حالا نصف بیشترش توی شکم دختر بود که به قول پدرش نتوانسته بود تا خانه تاب بیاورد و باز هم خنده...
حالا دختر توی خانه موقع چیدن لوزی ها توی ظرف و به جز آن، هر وقت که از جلوی آنها رد میشود بلند بلند میخندد... .

 

                                               **********************


- اصلا فکر نکنید که دختر این ماجرای بالا من بوده ام و آن لوزی های توی جعبه باقلوا بوده!!!

- به این هم فکر نکنید که همین دختر ماجرای بالا، سالهاست که بعضی از این "جعبه ها" و بسته های آلبالو خشکه را یواشکی زیر تختش قایم میکند و شبها قبل از خواب یا مواقع دیگر میرود سراغشان!

- سال نو همگی پیشاپیش مبارک. کامتان هم به شیرینی همه ی شیرینی های خوشمزه.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در چهارشنبه 1387/12/28 |
 

پیدا کردن یک دوست خوب و صمیمی، کسی که بتوانی با او احساس راحتی کنی و آنقدر قابل اعتماد باشد که تمام حرفهایت را به او بزنی و آنقدر خوب باشد تا نگران احوالش شوی خیلی کار راحتی نیست.
هر چند بنظرم "دوست" چیز پیدا کردنی نیست و خودش یک جایی سر راهت قرار میگیرد، ولی همینکه توی مسیر به یکی از آن خوبهایش بر بخوری خودش لطف بزرگی است که خوشبختانه شامل حال من شده است.
آشنایی ما هم مثل همه ی دوستی ها با سلام های ساده آغاز شد و حالا چهار سال تمام است که این دوستم را میشناسم و در این دو سال آخر با اینکه دیگر هیچوقت سر یک کلاس ننشستیم شده است از بهترین دوستان انگشت شمار من.
این دوست من آنقدر مهربان و خونگرم است که هر وقت با هم بوده ایم یکسره خندیده ایم و بی خیال از همه جا بلند بلند از همه چیز حرف زده ایم و من وسط همین حرف زدنها خیلی چیزها از او یاد گرفته ام.
سال پیش درست همین روز بود که دوستم جایی بخاطر تولد ۲۶ سالگی اش نوشت:

 "پسرک موطلائی با گریه های نه چندان زیاد٬ چشمانش را که به دنیای بیرون باز کرد فکرش را هم نمیکرد که ۱۹ اسفند ماه ۱۳۸۶ بی تردید عجیب ترین سالروز تولدش تا آنروز باشد.روزهائی که تردید امانش را بریده و دودلی جان به لبش کرده و خسته از همه چیز باید بجنگد و پیروزی را در خواب ببیند".

و من از همان موقع مدام نگران احوال پسرک موطلائی بودم و به دنبال راهی برای از بین بردن این حس و حالش. میدانم شاید خیلی وقتها سماجت ها و احوال پرسی های گاه و بی گاهم خسته اش میکرد ولی دست کم با خبر بودن از حال و روزش و اینکه بدانم خوب است برایم آرامش بخش بود.

حالا مثل برق و باد یک سال تمام از آن روزهای سختی که دوست عزیزم پشت سر گذاشت گذشته و امشب وارد بیست و هفتمین سال زندگی اش می شود و این بار  "دخترک" در کنارش است.
خودش میداند که چقدر به خاطر بودن "دخترک" برایش خوشحالم و حالا در شب تولد بیست و هفت سالگی اش برخلاف سال پیش چقدر خیالم راحت است که دیگر تنها نیست.
خیالم راحت است که آن روزهای تردید و دودلی و خستگی و جنگیدنش تمام شده و تصمیمش را گرفته و تا پیروزی چند قدمی بیشتر نمانده.

تا چند دقیقه ی پیش میخواستم گوشی را بردارم و صدایش را بشنوم و تولدش را تبریک بگویم، ولی بعد با خودم گفتم شاید همین حالا با "دخترک" جایی نشسته است و نخواستم خلوت و جشنشان را با صدای زنگ گوشی خراب کنم. پس با همین نثر زشتم و همینجا برایش از صمیم قلب بهترین آرزوها را میکنم و به خاطر شاد بودنش در کنار دخترک شادی میکنم و دعا میکنم که هر بار سرحال تر و بهتر از بار قبل او را ببینم.

تولّدت مبارک دوست خوب من.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در یکشنبه 1387/12/18 |

 

با اینکه زیاد اهل ژانر اکشن و ماشین بازی و قهرمانی که هیچ تیری بهش نمیخوره و اینجور خالی بندی ها نیستم ولی توی اتاقی که تقریبا همه چیزش زیر و رو شده و دیگه حسّی برای مرتب کردن بقیه اش نمونده دیدن همچین چیزی، حتی اگه مطمئن باشی آخرش چی میشه، خیلی برای تقویت هیجان و بازگشت انرژی لازمه و میچسبه.
مخصوصا اگر توش یک رابطه ی پدر و دختری هم باشه و پدره هم مثل خیلی از باباها حاضر باشه بخاطر دخترش هر کاری بکنه. حتی اگه اون کار پایین آوردن برج ایفل باشه!

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در جمعه 1387/12/16 |
 

ساعت ۴ صبح با صدای زنگ ساعت گوشی مثل فنر از جایم پریدم و مستقیم نشستم پای تلویزیون و از این کانال به آن کانال. هیچکدام از شبکه هایی که فکر میکردم مراسم را زنده و مستقیم پخش میکنند چیزی مربوط به آن نشان نمیدانند و همان یک شبکه ای هم که دوستانم داشتند همان موقع مراسم را میدیدند توی لیست کانال ها نبود. من مانده بودم و خوابی که قیدش را زده بودم و دو هزار شبکه جلوی چشمانم و بی تابی دیدن داغ داغ مراسم.
نزدیکیهای ساعت ۵ بود که ناامیدانه مشت هایم را نثار در و دیوار کردم و برگشتم به رختخواب.
فقط اس ام اس های یکی از دوستانم  که در آن لحظات حساس اسامی برندگان مجسمه ی طلایی را برایم می فرستاد کمی آرامم کرد.
دوست داشتم خودِ خودِ مراسم را تازه ببینم.دوست داشتم با گریه ی این دختر نازنین، که مطمئن بودم لحظه ی گرفتن مجسمه ی طلایی چشمانش پر از اشک است، اشکهایم در بیاید.
دوست داشتم چشمهای این پسر را حتما در آن لحظه ببینم.           

                   
                                                               

دوست داشتم زود بفهمم که کوچولوهای ۹ ساله ی slumdog millionair بالاخره با همه ی گرفتاری ها در مراسم حاضر شدند یا نه.

خیلی چیزها را دوست داشتم زنده ی زنده ببینم اما حیف که نشد...
حالا فقط دارم برای پخش مجدد مراسم لحظه شماری میکنم تا همه ی چیزهایی را که دوست داشتم  تمام و کمال ببینم.   

بیشترین لذت اسکار امسال اینجا بود که با تمام شدن امتحانات تا خود شب اسکار همه ی فیلمهای نامزد را حداقل یک بار دیده بودم و خیالم راحت راحت بود.
فیلم همین آقای اسکار امسال  را هم درست دیشب تمام کردم..

 

اینجا هر چیزی از خود مراسم اسکار امسال بخواهید پیدا میکنید.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در دوشنبه 1387/12/05 |
 

روی صندلی مخصوص و نفرت انگیز دندانپزشکی نشسته ام (یا شاید خوابیدن بهتر باشد) و با اینکه دکتر مرحله به مرحله برایم توضیح میدهد که الان دارد چه کار میکند و سطح و عمق پوسیدگی چقدر است و ...چشمانم را بسته ام تا چشمم به آن ابزار و لوازم ترسناک کنار دستش نیافتد و نبینم که الان قرار است با کدامشان بیافتد به جان دندانم.
همه ی انزجار و نفرتم هم برمیگردد به آن دستگاه کذایی که دندان را با آن صدای چندش آورش که مو را بر تن راست میکند میتراشد و فقط زیر دست دکتر، که هیچ راه فراری هم نیست، دعا میکنم هر چه زودتر از شرّش خلاص شوم. هر بار که صدایش در می آید احساس کسی را دارم که دارند با مته مغزش را سوراخ میکنند.
درست وسط همه ی این شکنجه ها، با حرفهای خود جناب دکتر فهمیدم که همین دستگاه لعنتی باعث شده لثه ام کمی خراش پیدا کند و خون بیاید و حالا من در آن حالت بی خیال از همه ی آن دستگاهها شده ام و فقط به یک چیز فکر میکنم.... HIV.
نمیدانم چرا درست در همان لحظه باید یاد حرف آن همکارم که همسرش دندانپزشک است بیافتم که میگفت این ویروس لعنتی به این راحتی ها با محلولهای استریلزه و پاستوریزه و هموژنیزه و ... از بین نمیرود و هیچ اعتباری نیست به اینکه وارد دندانپزشکی شوی و بدون احتمال انتقال ویروس از جایت بلند شوی.
نمیدانم چطور درست در همین لحظه یاد این حرفها میافتم و با خودم فکر میکنم کدام بیماری می آید صاف و پوست کنده به دکتر بگوید که من توی بدنم از این ویروسها دارم یا اصلا خودش از کجا بداند که ممکن است ناقل باشد؟

تمام راه دندانپزشکی تا خانه را با مادرم از همین ماجرا حرف میزنم و نفرت خودم را از دندانپزشکی مدام برایش تکرار میکنم و خط و نشان میکشم تا دوباره مجبورم نکند به دندانپزشکی بروم و اینها که نزدیک خانه با دیدن چهره ی مغموم یکی از آشنایان مو بر تنمان راست میشود که چه اتفاقی افتاده و باز هم همان خرچنگ همیشگی لعنتی...
اینبار یقه ی یکی مثل خودم را گرفته. دختری سرزنده و تر و تازه و جوان،دقیقا به سن و سال خودم.
از همان خرچنگها که تازگیها میگویند از هر سه یا چهار نفر زن یکی دچارش میشود و یک لحظه چشمم وسط کوچه هیچ چیز نمیبیند وقتی میشنوم بخاطر همین لعنتی یک سینه اش را هم از دست داده.
دختری با هزار امید و آرزو برای زندگی کردن، ازدواج کردن و مادر شدن.

ویروس دندانپزشکی و خرچنگ لعنتی از همانهایی هستند که این روزها به قول خیلی ها شده اند بیماری قرن. هیچ راه فراری هم نیست. دارم فکر میکنم چقدر بهتر است که اصلا بهشان فکر نکنم.

 
                                                           *********

- بعد از مدتها هیجانات فوتبالی دوباره در من زنده شده است.
 بازیهای این هفته ی اروپا(مخصوصا اینتر و منچستر سه شنبه) را از دست ندهید. تا بحال هیچوقت احساس انتقام گیری نسبت به هیچ کس اینچنین در خونم نجوشیده بود. بنظرم فقط همین "آقای خاص" میتواند این انتقام جویی را نسبت به "شیاطین سرخ" در من آرام کند.

- بعد ار مجموعه ی دوست داشتنی "روزگار قریب" که هنوز هم مزه اش زیر د ندا نم مانده با جعبه ی جادویی شدیدا قهر کرده بودم. چند هفته ای میشود ظهرهای جمعه به یاد آ نموقع ها با برادرم دو تا یی پای برنامه ی "هر چی شما بگید" ولو میشویم و همین شده است اسباب آشتی من و جعبه ی جادویی حداقل برای دو ساعت در هفته و جالب اینکه دقیقا عین همان موقع ها برایمان لذت بخش است چشم دوختن به نقاشی های متحرک و صدادار آن دوره.
 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در جمعه 1387/12/02 |
html