تبليغاتX
روزهای زندگی ما

                                           

         

            چقدر حرص دارد... با کفش پاشنه بلند توی خیابان راه می روی، همه نگاهت می کنند.

                                 

 پ.ن: هر چیزی را که میخواهی از من بگیر... کفش های پاشنه بلندم را نه.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در سه شنبه 1388/02/29 |
قرار بود بروم سرِ کاری که فکر می کردم خیلی دوستش دارم. نشد. با همه ی زحمت هایی که برای بدست آوردنش کشیدم ولی یک جورهایی خودم باعث شدم که موقعیتش از دستم برود.
فکر می کردم خیلی بخاطرش ناراحت می شوم اما فقط کمی ناراحت شدم.
قبل از آن هم سر یک کار دیگر می رفتم که فکر می کردم خیلی جای خوبی است و همانی است که می خواهم. اما بعد از سه ماه عذاب و گذراندن روزهایی که حالا وقتی فکرشان را می کنم مو به تنم راست می شود، آنجا هم ماندگار نشدم و چقدر دارم ذوق می کنم که ماندگار نشدم.

مطمئنم احساسی که حالا، در این لحظه، بخاطر شغل فعلی ام در من وجود دارد از همه ی احساس هایی که ممکن بود شغل های دیگر برایم بیاورند بهتر و لذت بخش تر است.
حالا من دارم لذت دوست داشتن، دوست داشته شدن، یاد دادن، یاد گرفتن و خیلی چیزهای دیگر که حتی قابل گفتن نیستند را حس می کنم.
هیچوقت آن شبی که از خدا خواستم تا موقعیت یاد دادن را برایم فراهم کند فراموش نمی کنم. خیلی طول نکشید تا خواسته ام برآورده شد. خیلی هم غیر منتظره و بی مقدمه موقعیتش برایم پیش آمد و تا چند وقت باورم نمی شد.

حالا که ۸ ماه تمام از آغاز شغل تازه ام گذشته و اضطراب چند وقتِ اوّلش تمام شده، با همه ی وجودم آرامش را حس می کنم و وقتی می بینم که چیزی را که یادشان داده ام چقدر خوب یاد گرفته اند همه ی سلول های بدنم از خوشحالی ذوق می کنند.
اینکه می بینم از آن کوچکترینشان که ۵ سال بیشتر ندارد تا آن بزرگترینشان که ۱۶ ساله است هر کدام به شیوه ی خودشان محبت شان را ابراز می کنند انگیزه ام چند برابر می شود و همین انگیزه باعث شد که برای ترم جدید در کارم پیشرفت کنم و به قول خودمان ترفیع بگیرم و یک سطح بالاتر را تدریس کنم.

حالا بعد از ۴ ترم کمدم پر شده از نقاشی هایی که برایم کشیده اند و نامه هایی که برایم نوشته اند.
دیروز وقتی دسته گل هایی که بیشترشان گل رز بود را دستم می دادند با همه ی وجودم حس کردم که چقدر شغلم را دوست دارم و آرامشی را که دنبالش بودم بدست آورده ام.

 

                                             *************************

 

امروز ۵ روز است که از رفتنشان گذشته و ۵ روز است جایشان بینهایت خالی است.
تا قبل از سفرشان فکر می کردم که بدون آنها مدام گریه می کنم و هیچ کاری انجام نمی دهم. اما حالا در این پنج روز اتفاق های تازه ای افتاده. نمی دانم... شاید نشانه های  بزرگ شدن است.
با اینکه خانه بدون آنها خیلی ساکت و دلگیر است اما همین سکوت و تنها بودنش باعث شده اتفاقهای جدیدی درونم بیافتد.
این روزها کارهایی می کنم که اگر مادرم کنارم بود هیچوقت انجامشان نمی دادم و شاید هیچوقت لذتشان را حس نمی کردم.
حالا صبح زود بیدار می شوم و همه جا را مرتب و جمع می کنم و صبحانه را حاضر می کنم. برادرم که می رود سر کار، من می مانم و تنهایی و یک خانه و کارهای مختلف.
در این چند روز به جز دو باری که مهمان بودیم غذا پختن با خودم بوده و چیزهایی پخته ام که خودم هیچوقت فکرش را نمی کردم از عهده ی درست کردنشان بر بیایم و البته در این کار "رزا منتظمی" که خدا پدر و مادرش و خودش را رحمت کند با کتاب "هنر آشپزی" اش حسابی کمک حالم شده.
در این مدت کارهایی کرده ام که تا بحال هیچوقت انجام نداده بودم. مثلا تا بحال هیچوقت مجبور نبوده ام دستم را داخل سطل زباله ببرم تا کیسه اش را برای بیرون بردن گره بزنم! و در آن لحظه دقیقا به همبن موضوع فکر می کردم.

حالا که این کارها را انجام می دهم می فهمم که چقدر انجام دادنشان را دوست دارم. مثلا چقدر تمیز کردن خانه و پختن غذا برایم لذت بخش است. مخصوصا وقتی نتیجه اش هم چیز خوشمزه ای از آب در می آید. حالا تقریبا آنقدر جراتش را پیدا کرده ام که وقتی صدای تلفن در می آید و یک نفر از پشت خط نگران گرسنه ماندمان است و به صرف شام و ناهار دعوتمان می کند قبل از اینکه بخواهد اصرار کند کم نمی آورم و با صراحت آنها را به صرف ناهار یا شام خانگی دعوت می کنم، طوری که دیگر جرات فکر کردن به اینکه مدام مهمان رستوران های سر کوچه ایم را هم نمی کند.
حالا شب ها وقتی همه ی کارها تمام می شود و توی اتاقم با کتابها و درسهایم سر وکله می زنم حسّ خوبی دارم.این روزها دارم کارهای خیلی تازه ای را تجربه می کنم و همه ی اینها برایم لذت بخش شده. 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در یکشنبه 1388/02/13 |

 

 

وقتی داشتند همراه جمعیت به سمت درِ ورودی سالن می رفتند، مدام بر می گشتند و نگاهم می کردند.
چشمان هر سه تایمان خیسِ خیس بود و چشم من از هر دو آن ها خیس تر.
پدرم هر بار که چشمش به صورت خیسم می افتاد به من چشمک می زد و سرش را تکان می داد. می خواست حالی ام کند که زود بر می گردند. همه ی اطرافیان هم سعی داشتند همین را به من بفهمانند ولی می دانید که... اشک ها حساب و کتاب و ۱۰ روز و ۱۲ روز سرشان نمی شود.
در تمام راه خانه حتی چرت و پرت گفتن ها و لایی کشیدن ها و ولومِ تا ته بالا کشیده شده ی موسیقی  شش و هشت ماشین مدل بالای پسر عمویم و هدیه هایی که بخاطر تولدم توی بغلم بود هم نتوانست جلوی آمدنشان را بگیرد.
حالا من مانده ام و خانه ای بدون حضور گرم آن ها و تلفنی که مدام زنگ می زند و کسانی که پشت خط می خواهند با محبتشان آدم را خفه کنند ...
حالا، از همین روز اول، فقط برای آمدنشان لحظه شماری می کنم.
حالا هر شب توی رختخواب، روی بالشت خیسم، مدام به لحظه ای که می توانم دوباره بغلشان کنم فکر می کنم. آنقدر فکر می کنم تا بالاخره خوابم ببرد...


 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در چهارشنبه 1388/02/09 |

 

بیست و دو هم تمام شد...
همیشه به این فکر می کردم که بیست و دو سالگی اوج تَر و تازگی و سر خوشی یک دختر است.
حالا که بیست و دو با همه ی اتفاقها و تجربه هایش تمام شد و بیست و سه از راه رسیده، ترسَش افتاده به جانم.
حتی فکر می کنم زندگی ام از حالا به دو قسمتِ قبل از بیست و دو و بعد از آن تقسیم می شود!

بیست و دو خوب بود... هیجان انگیز بود... تصمیم های مهمی برای زندگی ام گرفتم. اتفاقهای غیر منتظره و جالبی برایم افتاد. چیزهای جدیدی یاد گرفتم و خیلی از کارهایی که میخواستم طبق برنامه پیش رفت. یکی از آرزوهایم هم همانطور که میخواستم برآورده شد.
حالا که دارد می رود باز طعم گَس شب تولد یقه ام را گرفته...
انگار هر سال که این رقم ها یکی یکی بالا می روند ترسِ گرفتنِ تصمیم های مهم تر و حساس تر و اتفاقهای غیر قابل پیش بینی بیشتر می شود.
یک جورهایی حس می کنم زمانم دارد تمام می شود. زمانِ همه ی شلوغ کاری ها و سرحالی ها و جیغ کشیدن ها و خنده های الکی.
هنوز هم دلم می خواست بیست و دو بیشتر کش می آمد و اصلا زمان برای مدتی می ایستاد، ولی حیف که نمی شود و با همه ی ترسی که هست باید بیست و سه جایش را بگیرد.
امیدوارم "بیست و سه" هر چیزی برایم می آورد به این ترسناکی که فکرش را می کنم نباشد.

 

- تولد تو هم مبارک دوست عزیزم.

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در شنبه 1388/02/05 |
 

دیروز اولین کادوی جشن تولدم را در کمال شگفتی و ذوق زدگی از یک دوست نازنین گرفتم.
آنهم چه کادویی........
هنوز هم باورم نشده که از کجا می دانست من عاشق کتابی ام که وقتی صفحه ی اولش را باز می کنم یک نفر آنجا برایم یک چیز نوشته باشد.


اولین باری که کتابی هدیه گرفتم که توی صفحه ی اولش برایم یادداشت نوشته بودند چند سال پیش(شاید ۴سال پیش) بود...
کتابِ "راز گل سرخ" سهراب سپهری.
دومین کتابی که هدیه گرفتم و تویش از این یادداشت ها داشت "عشق سالهای وبا" ی مارکز بود که آن راهم دوست عزیزی به من داد.
و حالا هم این کتاب، با آن یادداشت قشنگ اولش، و داستان عالی اش بعد از مدتها حسابی سرحالم آورد و من را یک دل سیر خنداند.

هنوز هم نمی دانم چطور باید از این دوست خوبم که با این کارش حسابی من را شگفت زده کرد تشکر کنم. خیلی وقت بود که اینطور بی مقدمه و یکهو هدیه ی به این دوست داشتنی ای! نگرفته بودم.
دیروز وقتی دوستم هدیه را دستم داد آنقدر ذوق کرده بودم که در آن لحظه فقط داشتم سعی می کردم خودم را کنترل کنم تا وسط خیابان توی بغلش نپرم.

دوست عزیزم با این کادوی خوشگلَت و همه ی آن نوشته های اولش بیشتر از آنکه فکرش را بکنی خوشحالم کردی. این از ارزشمندترین هدیه هایی بود که در تمام زندگی ام گرفته بودم. باز هم از تو بخاطر همه ی لطفی که به من داری ممنونم.

راستی اسم کتاب را یادم رفت بنویسم:
"ها کردن" نوشته ی پیمان هوشمند زاده. نشر چشمه.


 - ولی خودمونیم تو جدا" از کجا می دونستی من عاشق کتاب یادداشت دارَم؟

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در چهارشنبه 1388/02/02 |
 

           

به مناسبتِ پیروزیِ تیمِ دوست داشتنیِ "چلسی" و آرزوی قهرمانی این تیم، و شکست منچستر یونایتد از اورتون و حذف شدنش; همچنین نیشخند زدن و کِر کِر خندیدن به سینه چاکان فوتبال مفتضح داخل ایران، اعم از تیم ملی و تیم های باشگاهی، که به همه چیز می خورد به غیر از فوتبال. و به جز اینها آمدن ماه اردیبهشت و رسیدن میوه ی محبوبم، خودم را به صرف یک ظرف پر از توت فرنگی دعوت کردم و آنقدر آنها را آهسته و با لذت نوش جان کردم که گوارای وجودم شد و دیگر از جایم نتوانستم بلند شوم و درجا از حال رفتم.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در سه شنبه 1388/02/01 |
html