تبليغاتX
روزهای زندگی ما
                                      

 تنها دلخوشی این روزهای مزخرفم فقط آمدن و بودن تو است.
سه سالِ نبودنت را برای رسیدن این روزها لحظه شماری کردم. حالا که کنارم هستی شده ای تنها خوشی این روزهایم. هر چند می دانم چشمم را که بر هم بزنم ۱۵ روز تمام شده و وای از گریه های رفتنت...
فقط کاش کمی زودتر یا دیرتر می آمدی...
کاش انقدر از شبهای وطنت، جایی که در آن به دنیا آمدی، نمی ترسیدی...
کاش میشد باز هم با هم شب ها راحت قدم می زدیم. راحت توی کافی شاپ می نشستیم. من قهوه ام را میخوردم و تو باز روبروی من دود سیگارت را از فرط آرامش فوت می کردی طرفم و من باز سرفه ام میگرفت. کاش حداقل روزها و شبهایمان مثل قهوه ای که با هم میخوریم تلخ نبود.
اما باز هم همین بودنت برایم عالی است. حتی همین ۱۵ روز.

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در چهارشنبه 1388/03/27 |
 

 

تولد ۲ سالگی وبلاگم مبارک.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در یکشنبه 1388/03/17 |

 

از خیلی قبل تر هم این را می دانستم...

که این سیاست لعنتی چقدر و چقدر و چقدر بی پدر و مادر است!!!!!!

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در پنجشنبه 1388/03/14 |
 

درست یادم نیست آخرین بار کی و کجا همدیگر را دیدیم، ولی می دانم که هر کجا بود دوازده سال پیش بود. تازه کلاس چهارم ابتدایی مان را تمام کرده بودیم که خانه شان را عوض کردند و از مدرسه و محله مان برای همیشه رفتند. یادم نیست چند بار بعد از رفتنشان دوباره همدیگر را دیدیم اما می دانم که بعد از مدت کمی دیگر هیچوقت همدیگر را ندیدیم. حال آنها غرب بودند و ما شرق.
آنقدر همدیگر را ندیدیم که شمار سالهای ندیدمان از دوازده سال گذشت. هر چند در تمام این دوازده سال از حال هم با خبر بودیم، ولی هیچوقت فرصتش پیش نیامد یا نشد دوباره همدیگر را ببینیم.

امروز، درست چند ساعت پیش، بالاخره سالهای ندیدنمان روی عدد ۱۲ ثابت ماند و همدیگر را دیدیم.
درست چند ساعت پیش لحظه ی فوق العاده و وصف ناشدنی دیدارمان را تجربه کردیم. آنهم بعد از ۱۲ سال.........
نمیدانم چرا گذاشتیم که این همه سال بینمان فاصله بیافتد ولی حالا همه چیز تمام شد.
حالا من و دوست صمیمی دوران دبستانم، (از آن صمیمی ها که همه توی مدرسه می گفتند با هم دختر خاله ایم) و مادرهایی که بیشتر از ما با هم صمیمی بودند و در تمام این سال ها ارتباط تلفنی شان را حفظ کرده بودند، دوباره همدیگر را پیدا کردیم.

قبل از آمدنشان مدام عکس های دوران ابتدایی را تماشا می کردم و تصور می کردم که حالا باید چه شکلی شده باشد. وقتی زنگ خانه مان به صدا در آمد قلبم داشت از جا کنده می شد.
لحظه ی دیدارمان فوق العاده بود. آنقدر که همه ی خاطرات آن روزها آمد جلوی چشممان.
همه ی آن دوتایی مشق نوشتن ها و دور میز ناهارخوری دویدن ها و التماس هایمان به مادرها که یک کم بیشتر خانه ی هم بمانیم و با هم بازی کنیم. همه ی آن مهمانی های خانوادگی که با هم می رفتیم و رابطه ای که بیشتر شبیه نسبت فامیلی بود تا دوستی.
حالا بعد از دوازده سال همانی را که می خواستم پیدا کردم. دوستی دوست داشتنی که فقط ۳ روز از من بزرگتر است و همه ی علایق و رویاها و اخلاقیاتمان بعد از ۱۲ سال دقیقا مشابه هم است، طوری که حتی خودمان هم باورمان نمی شود انقدر شبیه هم باشیم و همه ی اینها را گذاشتیم به حساب اردیبهشتی بودن هر دومان.

دوست تازه ام همراه پدر و مادر فوق العاده اش درست نیم ساعت پیش خداحافظی کردند و از خانه مان رفتند با این تفاوت که حالا مطمئنم هرگز فاصله ی ندیدنمان دوباره انقدر طولانی نخواهد شد. من و دوست عزیزم این بار واقعا همدیگر را پیدا کرده ایم.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در جمعه 1388/03/08 |
 

 

از دور فقط پسری میبینی که گوشه ی خیابان نشسته و یک جعبه جلویش گذاشته و بچه ها دورش جمع شده اند. جلوتر که می روی، سر و صدا و جیک جیکشان که به گوشت می خورد، حالت جا می آید.
توی جعبه پر است از جوجه های کوچک رنگارنگ که حالا فصلشان است.
هرکجا که ازین جعبه ها ببینم یک ربعی برای تماشایشان وقت می گذارم و یاد جوجه های کوچک زمان بچگی خودم و بلاهایی که سرشان می آوردم می کنم.
انگار همین چند تابستان پیش بود که از بالای پشت بام پرتش می کردم پایین تا پرواز یاد بگیرد.
دیروز دیدم پسر کوچک همسایه ی طبقه ی بالا هم مثل آنوقتهای من میخواهد پرواز یادش بدهد.

                                      *********************************

پ.ن: بعد از ۱۶سال مداوم درس خواندن و خرداد ماه هایی که همیشه با امتحان گره خورده بود، امسال اولین خردادی را میگذرانم که هیچ امتحانی در کار نیست. خرداد امسال مدام فکر می کنم یک چیزی گم کرده ام.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در دوشنبه 1388/03/04 |
html