تبليغاتX
روزهای زندگی ما
 

خودم این را خوب می دانستم; اما چند شب پیش کاملا به من ثابت شد که دیگر هیچوقت و هیچوقت حتی برای یک شب هم که شده نمی توانم شب هنگام تنها در خانه بخوابم و ککم هم نگزد و از هیچ چیز هم نترسم و با صداهای کوچک از جا نپرم.
همین چند شب پیش بود که به معنای واقعی کلمه از خودم پرسیدم: این همسایه ی طبقه ی اول که یک زن تنهاست چطور شب ها می تواند بخوابد؟! و یادی از همه ی انسان های تنهای کره ی زمین کردم.
حالا اصلا زن و مرد بودنش مطرح نیست. مهم تنها خوابیدن است. خودِ خوابیدنش هم مطرح نیست. اینکه شب باشد و تو مجبور باشی تا صبح سر کنی اش مهم است. اینکه تخیلات و توهماتت هم در حد "تیم برتون" باشد و بتوانی با وجودشان بخوابی مهم است.
اینکه صدای رادیو یا موسیقی هم همراهت باشد اما قوه ی تخیلت به جنب و جوش افتاده باشد مهم است.
اینکه به پیام کوتاه پناه ببری و طرف، آنطرف خط، خوابش ببرد و نتواند تا تهش با تو بیاید مهم است.
اینکه مثلا فردا صبحش هم مجبور باشی زود بیدار شوی و می دانی اگر حالا نخوابی فردا روز مزخرفی خواهی داشت مهم است.
اینکه من تا آخر عمرم هیچوقت تنها نخواهم خوابید اما بالاخره که چی مهم است.
اینکه برای خانه ی ابدی ام که مجبورم تنها باشم چکار باید بکنم مهم است. هر چند که این یکی برای همه هست و همان موقع یک جوری کنار می آییم با شرایط، اما اینکه در زنده بودنم نمیخواهم باز هم به بلای چند شب پیش گرفتار شوم مهم است.

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در پنجشنبه 1388/07/30 |
 

ممنونم از امیرحسین جلالی که لینک این یادداشت را در وبش گذاشت.
تابحال چندین بار برای خودم و دیگران از رویش خوانده ام. دلم نیامد شما نخوانید.

بچه های انقلاب: گزارشی از چند نسل-امید مهرگان

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در پنجشنبه 1388/07/23 |
 

انتخاب ها سال به سال سخت تر می شوند. انگار سختی انتخاب ها با عدد سنّ ما انسان ها رابطه ی مستقیم دارند. هر چه بزرگ تر می شویم انتخاب ها هم سخت تر و سخت تر می شوند.
از همه بدتر هم آن انتخاب هایی است که می دانی دست روی هر کدامشان بگذاری مسیر زندگی ات کاملا با آن یکی فرق می کند.
به یک جاهایی رسیده ام که انتخاب هایم از همیشه سخت تر و سخت تر شده.
تا به حال هیچوقت برای انتخاب مسیر این همه سختی نکشیده بودم.
ای داد که تازه اول راه است و مسیرها هم زیاد ....

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در دوشنبه 1388/07/20 |
 

همه توی فرودگاه ایستاده بودیم. می خواستیم زائران خانه ی خدا را تا آخرین لحظه بدرقه کنیم.
امیرعلی کوچولو هم میانمان بود. او هم یکی از مسافران بود.
زمان خداحافظی نزدیک شده بود و همه تند تند دعاها و آروزهایشان را به نزدیکانشان یادآوری می کردند. مخصوصا آنهایی که قرار بود برای بار اول چشمشان به خانه ی معبودشان بیافتد.
چیزی تا رفتنشان نمانده بود که دختر زیبا و جوانِ شیک پوشی به طرفمان آمد. به همه سلام کرد و اجازه خواست تا چند لحظه ای با امیرعلی کوچولو تنها صحبت کند.
امیرعلی را با خودش به گوشه ای برد و توی گوشش چیزهایی گفت.
داشتیم با مسافران مان خداحافظی می کردیم که دختر جوان همانطور که دست امیرعلی پنج ساله در دستانش بود نزدیک شد. او را به ما سپرد و خداحافظی کرد و رفت.

همه می خواستند بدانند چه چیزی توی گوش امیرعلی گفته. یک نفر گفت: "حتما آرزو کرده یک شوهر خوب گیرش بیاید". یکی دیگر گفت: " آرزو کرده به عشقش برسد". نفر بعد گفت: " خواسته ثروتمند بشود".
دیگری گفت: "نه! این حرف ها نیست! گفته دعا کند کارش برای خارج رفتن زودتر درست شود". و ....
هر کس به نوبه ی خود با هر ترفند و حدس و گمانی سعی می کرد امیرعلی را به حرف زدن وادار کند. اما امیرعلی کوچولو عاقلتر از این حرف ها بود. به دختر جوان قول داده بود تا لحظه ای که چشمش به خانه ی خدا نیافتاده و آرزوی او را نگفته با هیچ کس در مورد آن صحبت نکند.
همه با کنجکاوی سوال می پرسیدند و او فقط شانه بالا می انداخت و یک "نچ" نثارشان می کرد.
.

.

.

دوازده روز تمام گذشته بود و همه در فرودگاه منتظر ایستاده بودیم. اینبار برای استقبال از مسافرانمان.
در آن بین یکی که حواسش بیشتر از بقیه جمع بود از امیرعلی کوچولو پرسید:"آرزوی اون خانم خوشگله رو یادت بود بگی؟ اصلا گفتی آرزوشو به خدا؟!"
امیرعلی جواب داد: " بله گفتم. می دونید اون خانم خوشگله اون شب توی گوشم چی گفت؟"
حالا همه سر تا پا گوش شده بودند. قرار بود کنجکاوی همه شان به سر انجام برسد.

امیر علی با همان زبان شیرینش گفت: " اون خانمه که خیلی خوشگل بود به من گفت هر وقت خانه ی خدا رو دیدی به خدا بگو تا به من یک بچه بده".

حالا همه ی ما اشک هایمان سرازیر شده بود.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در سه شنبه 1388/07/14 |
ظهر گذشته بود که برای ساعت ۹شب سینما ایران(شریعتی) ۴ عدد بلیط رزرو کردم.
ساعت ۷شب از سر کار رسیدم خانه. ساعت ۸ بود که رفتیم دنبال دو نفر دیگه و راه افتادیم.
توی ترافیک گیر کردیم. پنجشنبه شب بود و خیابان ها شلوغ. ۹ شب،دقیقا همون موقعی که فیلم شروع می شد رسیدیم سینما.
با خوشحالی از اینکه چهار تاییمون رو به صرف دیدن "بی پولی" دعوت کردم و الان باید با سرعت خودمون رو به سالن برسونیم تا خیلی از فیلم جا نمونیم رفتم جلوی گیشه و  گفتم: "برای ساعت ۹رزرو کرده بودم". گفت: "رزروتون باطل شده".

به سه نفری که همراهم بودند گفتم برای سانس ۱۱شب بلیط بگیرم بعدش بریم دور بزنیم. گفتند: "نه حالا بیا بریم اونطرف خیابون آکواریوم تماشا کنیم و جیگر بزنیم تو رگ. بلیط هست".

رفتیم آکواریوم و ماهی دیدیم. می خواستند برای خانه ی بخت مدل آکواریوم انتخاب کنند! انتخاب کردیم. کنار آکواریوم فروشی جگرکی بود. کنترلمون رو از دست دادیم. نشستیم و جگر و دوغ خوردیم.
۱۰ شب بود که دوباره برگشتیم سینما برای خرید بلیط.
شاد و خوشحال رفتم جلوی گیشه و گفتم:" ۴ تا بلیط برای سانس ۱۱بی پولی". گفت: "تموم شده".

نمیخواستیم سانس آخر شب بریم. خیلی دیر می شد. توی مسیر برگشت رفتیم سینما صحرا.
فیلم "زندگی شیرین" روی اکران بود. ۱۱شب اکران می شد. یک نفر بینمون گفت: "باید ۱۰ تومن بیخودی پیاده شیم. فیلمش هم به درد بخور نیست. بریم به جاش فشم با همین پول چایی و گردو بزنیم".
چهار تایی زدیم به سیم آخر. دوباره  تمام راه رو برگشتیم و رفتیم تا فشم و همون پاتوق همیشگی.گردو و چایی و ...
باورم نمی شد قید سینما و "بی پولی" رو زدم.
گوشی هامون زنگ می خورد. جواب می دادیم. ولی مثلا توی سینما بودیم. بقیه صدای فیلم از خودشون در می آوردند!!!
توی راه مدام سر اینکه از این به بعد ماهی یک بار بیایم یا دو بار بحث بود. سر اینکه از این به بعد چقدر برای خرج شکم هامون پول بگذاریم کنار بحث بود. به نتیجه ی درست و حسابی نرسیدیم. دو نفری که ماه های آخر زندگیشون توی خونه ی پدر و مادر بود می خواستن بیشتر کنار خانواده شون باشن و دو نفر دیگه که حسابی بهشون خوش می گذشت می خواستن هر هفته بزنن بیرون و بیشتر خرج کنند.

حدود ۰:۳۰ دقیقه ی صبح بود. توی مسیر برگشت یک نفر گفت: "الان همبرگر خیلی می چسبه".
کلی چرخیدیم تا یک فست فود باز پیدا کردیم و ...

برای معده ها ذره ای جای خالی نمانده بود. با وجود همه ی این ها یک نفر گفت: "بعنوان آخرین خوراکی شیر موز یا آب طالبی بزنیم".
حتی فکرش هم حالمان را بهم می زد اما از آنجا که یک نفر عاقل بینمان نبود به هر ضرب و زوری بود برای یک شیرینی خامه ای و یک لیوانش جا پیدا کردیم.

ساعت ۱:۴۵ بود که از هم خداحافظی کردیم. به چهار طبقه ای که با وجود آسانسور خراب باید بالا میرفیتیم فکر می کردیم.
مادر هنوز بیدار بود. پرسید: "بی پولی قشنگ بود"؟ گفتیم: "خیلی خیلی قشنگ بود".
نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در جمعه 1388/07/03 |

تازگی ها دوست های جدید و خوبی پیدا کرده ام. البته خیلی بیشتر از خوب. درست بین همان افکاری که به من می گفتند تا تنهایی ات چیزی نمانده سرو کله شان پیدا شد.
در این مدت کوتاه با هم بودنمان آنقدر بهم وابسته شده ایم که بدون هم هر چیز خوشمزه ای به سختی از گلویمان پایین می رود. اصلا بدون هم انگار دیگر خوش نمی گذرد.
آن روزی که نفر پنجم وارد خانواده مان می شد، فکر تنهایی و رفتنشان و اینکه با جای خالی اش چه کنم امانم را بریده بود. حالا اما به جز آن وجود نازنین، همان نفر پنجم دوست داشتنی، یکی دیگر از اعضای خانواده شان هم کلی انرژی به جمعمان آورده. یک برادر دوست داشتنی برای او و یک رفیق تازه و پر هیاهو برای ما.
شده ایم یک جمع چهار نفره. یک جمع پرانرژی، پرهیاهو، بی کله و سرخوش چهار نفره. من و برادرم. او و برادرش. یک خودرو و همین جمع چهار نفره و تمام...
یکی پشت فرمان، عشقش کنارش، ما دو منبع شلوغی و بمب های خنده هم پشت سرشان.
امان از این آخر هفته ها. حالا همه ی فکر و ذکر ما چهار نفر و همه ی بدو بدوهای سر کارمان بخاطر رسیدن آخر هفته هاست. آخر هفته هایی که در این دو ماه تمامش را تا خود صبح با هم بوده ایم. تمامش را خوش گذرانده ایم.
آن شب بارانی اش که محشر بود. هر چهار تایمان از کیلومترها دورتر تا خود میدان دربند زیر باران وحشتناک دویدیم تا بعدش دسته جمعی قرص های سرماخوردگی را با نوشابه بالا بیاندازیم.
خاطره ی لواسان و فشم که بی نظیر بود. همین هفته ی پیش بود که تا ۴ صبح کنار رودخانه از فرط خنده و خوردن زغال اخته بی حال شده بودیم و نای برگشتن نداشتیم.
یا آن "درباره ی الی" رفتن ۲ نیمه شب مان که برای من سه باره و بود و برای آن ها بار اول. آنشب توی رستوران ملت مات و مبهوت دیوانه بازی های ما چهار نفر شده بودند.
از همه ی این ها و جنگل رفتن ها و خاطره ی کله پزی ها و خریدها و خیلی های دیگر که بگذریم هیچکدام جای شمال رفتنمان را نمیگیرد.
صبح جمعه ای برنامه ی کوه ریخته بودیم که سر از کنار دریا در آوردیم. ساعت ۶ بعداظهر وقتی توی جاده ی برگشت تلفنمان زنگ می خورد مثلا داشتیم تازه از پارک ملت بر میگشتیم!
چقدر آن لحظه ای که داشتیم جواب پس می دادیم که چرا فقط کمی! از کوه آنطرف تر بودیم توی دلمان به دیوانه بازیهایمان می خندیدیم و نقشه ی دفعه ی بعد را می ریختیم.

تازه دو ماه است همدیگر را پیدا کرده ایم. همه ی این خاطره ها را هم توی همین دو ماه ثبت کرده ایم.
در این مدت کوتاه با هم بودنمان آنقدر بهم وابسته شده ایم که بدون هم هر چیز خوشمزه ای به سختی از گلویمان پایین می رود. اصلا بدون هم انگار دیگر خوش نمی گذرد. واقعا خوش نمی گذرد.
خودمان هم این را خوب فهمیده ایم. اصلا برای همین بود که آنشب کنار همان رودخانه بهم قول دادیم.
برای بستن عهدمان هم تا ۱۰ شمردیم و انگشت هایمان را روی آتش نگه داشتیم و دستهایمان را روی هم گذاشتیم.
حالا ما همه ی آخر هفته ها را با هم ایم. تا آخر آخر....

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در پنجشنبه 1388/07/02 |
html