با همه ی خوش گذشتن های این پانزده روز، از همان لحظه ای که کنار هفت سین نشسته بودم و خیلی چیزها برای فکر کردن و خیلی آرزوها برای خواستن داشتم، فقط به یک چیز فکر کردم...
اینکه نبودنشان را چطور تحمل کنم.
از همان لحظه ی تغییر سال دلشوره ی نبودنشان افتاد به جانم و حالا روز به روز دارد بیشتر می شود.
در همان لحظه به این فکر کردم که امسال اردیبهشت دوست داشتنی ام چطور قرار است با نبودنشان برایم خراب شود و امان از این اردیبهشتِ لعنتیِ امسالِ من...
همه ی این پانزده روز فقط می خواستم کنار آنها باشم و همه ی پیشنهادهای سفر را رد کردم.(البته به جز یکی).
بهترین لحظه های این دو هفته ظهرهایش بود. همه ی ظهرها را کنار پدر خوابیدم و برایش "بادبادک باز" را، با اینکه خودم قبلا یک دور تمامش کرده بودم، می خواندم و بعد دستم را حلقه می کردم دور بازویش و با همه ی وجودم گرمای تنش را حس می کردم و چه خواب شیرینی بود...
حتی وقتهایی هم که خوابم نمی برد حاضر نبودم لذتش را از دست بدهم و حوصله ام که سر می رفت آنقدر موهای دستش را به هم می پیچاندم و جلوی صورتش شکلک در می آوردم که مجبور می شد قید خواب را بزند.
این روزهای تعطیل برای مادرم هم بهترین فرصت بود تا ریزه کاری های کارهای خانه را برای مدتی که نیستند برایم بگوید و من بعضی وقتها مات و مبهوت می ماندم که بعضی کارها چه جزئیاتی دارند و او چه با دقت آنها را همیشه انجام میداده و حالا چطور داشت همه ی تجربیات سالهایش را مو به مو به من یاد می داد تا وقتی نیستند خیالش راحت باشد.
تازه وقتی یک روز با هم بیرون رفتند و با یک چمدان نو برگشتند باورم شد که باید چند روزی بدون آنها باشم و چقدر دلم خواست توی چمدانشان جا میشدم و با آنها می رفتم. حتی با خنده و شوخی امتحان هم کردیم ولی درش بسته نمی شد.
تمام تعطیلات را با هم بودیم و حتی همان دو روزی هم که به خاطر یک جشن عروسی بدون آنها توی لاهیجان گذشت همه ی فکرم پیش آنها و رفتنشان بود.
سینما رفتن من و پدر هم این بار انگار یک جورهایی بود. وقتی از طبقه ی هفتم سینما آزادی داشتیم دو تایی ساختمان ها را تماشا می کردیم هر دو می دانستیم که این آخرین سینما رفتنمان قبل از سفر رفتنشان است. درست وسط این در آن در زدن های "شهاب حسینی" بخاطر پیدا کردن مثلا دخترش و گریه کردن هایش بود که یکی توی گوشم گفت:"ببین دختر چقدر برای پدرش عزیز است" و من داشتم سعی می کردم جلوی ریختن اشکهایم را بگیرم.
آن شب هم از بهترین شبهای زندگی ام بود و تا ۱۱شب دو تایی یک سره گشتیم و شام خوردیم و قدم زدیم.
تعطیلات هم بالاخره تمام شد و تا رفتنشان کمتر از یک ماه مانده و می دانم توی این مدت آنقدر سرشان شلوغ است که شاید مثل این تعطیلات فرصتی نباشد تا کنار هم باشیم.
حالا من از همین روزهای اول سال دلشوره ی رفتن و سلامت برگشتنشان و روزهای نبودنشان و اینکه تنهایی چه بر من خواهد گذشت افتاده به جانم.
این هم شروع سال جدید...