تبليغاتX
روزهای زندگی ما - هذیان
 

- پدر و مادرمان بخاطر سفر رفتشان واکسن مننژیت و آنفولانزا زده اند، منتهی نمی دانم چرا آنفولانزایش را من گرفته ام.
دیشب بخاطر تب افتاده بودم به هذیان گویی آنهم چه هذیانهایی...
پدر و مادر، نگران بالای سرم ایستاده اند و من می گویم "شماها پدر و مادر من نیستید" و مدام این جمله را تکرار می کنم!  بعد از آن هم چند بار آهنگ جدید آرش که با Aysel خوانده: 
  "you're always in my mind....you're always in my dream " را خوانده ام!!!!!!
(اینها را البته امروز صبح برایم تعریف کردند چون خودم که در حال هذیان نمی فهمیدم چه چیزهایی می گویم)!

- برادرم این روزها یک تفریح جالب پیدا کرده و بخاطر تب داشتنِ من، هر یک ربع به یک ربع حوله را می کند توی آب یخ و بدون اینکه خیلی فشارش دهد و آبش را بگیرد از فاصله ی چند متری آن را یکهو "شلپ" پرت می کند روی پیشانیِ من و کلی از این حرکت لذت می برد!
فکرش را بکنید ۶ صبح در اوج خواب، ناگهان حوله ی یخ پرت شود روی صورتتان. مطمئنا تب تان خیلی زود قطع می شود.

- شمارش معکوس برای رفتن مادر و پدر شروع شده و کمتر از ده روز بیشتر باقی نمانده...
دیروز وقتی با لباسهای سفیدِ احرامی که خریده بودند وارد خانه شدند چیزی به ناگهان در دلم خالی شد. چقدر دلم خواست که من هم از این لباسها بپوشم و بروم همانجا که قرار است آنها بروند...
حالا که شمارش معکوس رفتنشان شروع شده کم کم اشک های من هم دارد سر و کله شان پیدا می شود. از همان اشکها که اسمش را گذاشته ام "گریه های رختخوابی" و وقتشان شبها قبل از خواب است.
چقدر دلم می خواهد که کاری، کلاسی، چیزی پیش بیاید و برای خداحافظی تا فرودگاه همراهشان نروم.
چقدر می خواهم که کاش پروازشان نصف شب باشد و من را بیدار نکنند و توی رختخواب بدون اینکه بفهمم من را ببوسند و بروند. اینطوری حتی اگر هم بفهمم و بیدار باشم "گریه های رختخوابی" به دادم می رسند.
کاش نروم برای بدرقه شان...


 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در شنبه 1388/01/29 |
html