
بیست و دو هم تمام شد...
همیشه به این فکر می کردم که بیست و دو سالگی اوج تَر و تازگی و سر خوشی یک دختر است.
حالا که بیست و دو با همه ی اتفاقها و تجربه هایش تمام شد و بیست و سه از راه رسیده، ترسَش افتاده به جانم.
حتی فکر می کنم زندگی ام از حالا به دو قسمتِ قبل از بیست و دو و بعد از آن تقسیم می شود!
بیست و دو خوب بود... هیجان انگیز بود... تصمیم های مهمی برای زندگی ام گرفتم. اتفاقهای غیر منتظره و جالبی برایم افتاد. چیزهای جدیدی یاد گرفتم و خیلی از کارهایی که میخواستم طبق برنامه پیش رفت. یکی از آرزوهایم هم همانطور که میخواستم برآورده شد.
حالا که دارد می رود باز طعم گَس شب تولد یقه ام را گرفته...
انگار هر سال که این رقم ها یکی یکی بالا می روند ترسِ گرفتنِ تصمیم های مهم تر و حساس تر و اتفاقهای غیر قابل پیش بینی بیشتر می شود.
یک جورهایی حس می کنم زمانم دارد تمام می شود. زمانِ همه ی شلوغ کاری ها و سرحالی ها و جیغ کشیدن ها و خنده های الکی.
هنوز هم دلم می خواست بیست و دو بیشتر کش می آمد و اصلا زمان برای مدتی می ایستاد، ولی حیف که نمی شود و با همه ی ترسی که هست باید بیست و سه جایش را بگیرد.
امیدوارم "بیست و سه" هر چیزی برایم می آورد به این ترسناکی که فکرش را می کنم نباشد.
- تولد تو هم مبارک دوست عزیزم.