تبليغاتX
روزهای زندگی ما - شب های خیس

 

 

وقتی داشتند همراه جمعیت به سمت درِ ورودی سالن می رفتند، مدام بر می گشتند و نگاهم می کردند.
چشمان هر سه تایمان خیسِ خیس بود و چشم من از هر دو آن ها خیس تر.
پدرم هر بار که چشمش به صورت خیسم می افتاد به من چشمک می زد و سرش را تکان می داد. می خواست حالی ام کند که زود بر می گردند. همه ی اطرافیان هم سعی داشتند همین را به من بفهمانند ولی می دانید که... اشک ها حساب و کتاب و ۱۰ روز و ۱۲ روز سرشان نمی شود.
در تمام راه خانه حتی چرت و پرت گفتن ها و لایی کشیدن ها و ولومِ تا ته بالا کشیده شده ی موسیقی  شش و هشت ماشین مدل بالای پسر عمویم و هدیه هایی که بخاطر تولدم توی بغلم بود هم نتوانست جلوی آمدنشان را بگیرد.
حالا من مانده ام و خانه ای بدون حضور گرم آن ها و تلفنی که مدام زنگ می زند و کسانی که پشت خط می خواهند با محبتشان آدم را خفه کنند ...
حالا، از همین روز اول، فقط برای آمدنشان لحظه شماری می کنم.
حالا هر شب توی رختخواب، روی بالشت خیسم، مدام به لحظه ای که می توانم دوباره بغلشان کنم فکر می کنم. آنقدر فکر می کنم تا بالاخره خوابم ببرد...


 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در چهارشنبه 1388/02/09 |
html