مطمئنم احساسی که حالا، در این لحظه، بخاطر شغل فعلی ام در من وجود دارد از همه ی احساس هایی که ممکن بود شغل های دیگر برایم بیاورند بهتر و لذت بخش تر است.
حالا من دارم لذت دوست داشتن، دوست داشته شدن، یاد دادن، یاد گرفتن و خیلی چیزهای دیگر که حتی قابل گفتن نیستند را حس می کنم.
هیچوقت آن شبی که از خدا خواستم تا موقعیت یاد دادن را برایم فراهم کند فراموش نمی کنم. خیلی طول نکشید تا خواسته ام برآورده شد. خیلی هم غیر منتظره و بی مقدمه موقعیتش برایم پیش آمد و تا چند وقت باورم نمی شد.
حالا که ۸ ماه تمام از آغاز شغل تازه ام گذشته و اضطراب چند وقتِ اوّلش تمام شده، با همه ی وجودم آرامش را حس می کنم و وقتی می بینم که چیزی را که یادشان داده ام چقدر خوب یاد گرفته اند همه ی سلول های بدنم از خوشحالی ذوق می کنند.
اینکه می بینم از آن کوچکترینشان که ۵ سال بیشتر ندارد تا آن بزرگترینشان که ۱۶ ساله است هر کدام به شیوه ی خودشان محبت شان را ابراز می کنند انگیزه ام چند برابر می شود و همین انگیزه باعث شد که برای ترم جدید در کارم پیشرفت کنم و به قول خودمان ترفیع بگیرم و یک سطح بالاتر را تدریس کنم.
حالا بعد از ۴ ترم کمدم پر شده از نقاشی هایی که برایم کشیده اند و نامه هایی که برایم نوشته اند.
دیروز وقتی دسته گل هایی که بیشترشان گل رز بود را دستم می دادند با همه ی وجودم حس کردم که چقدر شغلم را دوست دارم و آرامشی را که دنبالش بودم بدست آورده ام.
*************************
امروز ۵ روز است که از رفتنشان گذشته و ۵ روز است جایشان بینهایت خالی است.
تا قبل از سفرشان فکر می کردم که بدون آنها مدام گریه می کنم و هیچ کاری انجام نمی دهم. اما حالا در این پنج روز اتفاق های تازه ای افتاده. نمی دانم... شاید نشانه های بزرگ شدن است.
با اینکه خانه بدون آنها خیلی ساکت و دلگیر است اما همین سکوت و تنها بودنش باعث شده اتفاقهای جدیدی درونم بیافتد.
این روزها کارهایی می کنم که اگر مادرم کنارم بود هیچوقت انجامشان نمی دادم و شاید هیچوقت لذتشان را حس نمی کردم.
حالا صبح زود بیدار می شوم و همه جا را مرتب و جمع می کنم و صبحانه را حاضر می کنم. برادرم که می رود سر کار، من می مانم و تنهایی و یک خانه و کارهای مختلف.
در این چند روز به جز دو باری که مهمان بودیم غذا پختن با خودم بوده و چیزهایی پخته ام که خودم هیچوقت فکرش را نمی کردم از عهده ی درست کردنشان بر بیایم و البته در این کار "رزا منتظمی" که خدا پدر و مادرش و خودش را رحمت کند با کتاب "هنر آشپزی" اش حسابی کمک حالم شده.
در این مدت کارهایی کرده ام که تا بحال هیچوقت انجام نداده بودم. مثلا تا بحال هیچوقت مجبور نبوده ام دستم را داخل سطل زباله ببرم تا کیسه اش را برای بیرون بردن گره بزنم! و در آن لحظه دقیقا به همبن موضوع فکر می کردم.
حالا که این کارها را انجام می دهم می فهمم که چقدر انجام دادنشان را دوست دارم. مثلا چقدر تمیز کردن خانه و پختن غذا برایم لذت بخش است. مخصوصا وقتی نتیجه اش هم چیز خوشمزه ای از آب در می آید. حالا تقریبا آنقدر جراتش را پیدا کرده ام که وقتی صدای تلفن در می آید و یک نفر از پشت خط نگران گرسنه ماندمان است و به صرف شام و ناهار دعوتمان می کند قبل از اینکه بخواهد اصرار کند کم نمی آورم و با صراحت آنها را به صرف ناهار یا شام خانگی دعوت می کنم، طوری که دیگر جرات فکر کردن به اینکه مدام مهمان رستوران های سر کوچه ایم را هم نمی کند.
حالا شب ها وقتی همه ی کارها تمام می شود و توی اتاقم با کتابها و درسهایم سر وکله می زنم حسّ خوبی دارم.این روزها دارم کارهای خیلی تازه ای را تجربه می کنم و همه ی اینها برایم لذت بخش شده.