تبليغاتX
روزهای زندگی ما - کوچولوهای رنگی
 

 

از دور فقط پسری میبینی که گوشه ی خیابان نشسته و یک جعبه جلویش گذاشته و بچه ها دورش جمع شده اند. جلوتر که می روی، سر و صدا و جیک جیکشان که به گوشت می خورد، حالت جا می آید.
توی جعبه پر است از جوجه های کوچک رنگارنگ که حالا فصلشان است.
هرکجا که ازین جعبه ها ببینم یک ربعی برای تماشایشان وقت می گذارم و یاد جوجه های کوچک زمان بچگی خودم و بلاهایی که سرشان می آوردم می کنم.
انگار همین چند تابستان پیش بود که از بالای پشت بام پرتش می کردم پایین تا پرواز یاد بگیرد.
دیروز دیدم پسر کوچک همسایه ی طبقه ی بالا هم مثل آنوقتهای من میخواهد پرواز یادش بدهد.

                                      *********************************

پ.ن: بعد از ۱۶سال مداوم درس خواندن و خرداد ماه هایی که همیشه با امتحان گره خورده بود، امسال اولین خردادی را میگذرانم که هیچ امتحانی در کار نیست. خرداد امسال مدام فکر می کنم یک چیزی گم کرده ام.

 

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در دوشنبه 1388/03/04 |
html