تبليغاتX
روزهای زندگی ما - حالا که تو هستی...
                                      

 تنها دلخوشی این روزهای مزخرفم فقط آمدن و بودن تو است.
سه سالِ نبودنت را برای رسیدن این روزها لحظه شماری کردم. حالا که کنارم هستی شده ای تنها خوشی این روزهایم. هر چند می دانم چشمم را که بر هم بزنم ۱۵ روز تمام شده و وای از گریه های رفتنت...
فقط کاش کمی زودتر یا دیرتر می آمدی...
کاش انقدر از شبهای وطنت، جایی که در آن به دنیا آمدی، نمی ترسیدی...
کاش میشد باز هم با هم شب ها راحت قدم می زدیم. راحت توی کافی شاپ می نشستیم. من قهوه ام را میخوردم و تو باز روبروی من دود سیگارت را از فرط آرامش فوت می کردی طرفم و من باز سرفه ام میگرفت. کاش حداقل روزها و شبهایمان مثل قهوه ای که با هم میخوریم تلخ نبود.
اما باز هم همین بودنت برایم عالی است. حتی همین ۱۵ روز.

نوشته شده توسط کتایون.ب.ج در چهارشنبه 1388/03/27 |
html