<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزهای زندگی ما</title>
<link>http://daysofourlives.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 27 Dec 2009 08:46:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عاشورای امسال</title>
<link>http://daysofourlives.blogfa.com/post-285.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT size=2&gt;امسال سومین سالی است که روز عاشورا پایم را از خانه بیرون نمیگذارم. اما نه مثل سالهای پیش بخاطر اینکه آن هایی که در این روز چشمشان به دنبال یک بی.اف توپ می گردد یا آن هایی که دنبال زدن مخ داف کمر باریک محلشان هستند را نبینم.&lt;BR&gt;امسال بخاطر این از خانه بیرون نرفتنم که چشم نداشتم آن لعنتی ها را با باتوم هایشان و با آن قیافه های وحشتناک میان مردم و میان عزاداری ها ببینم. هر چند آن ها که رفتند خبر آوردند که همان ها اجازه ی عزاداری و راه افتادن دسته ی عزاداری را هم نمی دانند و امسال چقدر عزاداری محلمان بی رنگ و بو و خلوت بود. امسال عاشورا هم با هر سال فرق داشت.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 08:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daysofourlives&amp;postid=285</comments>
<dc:creator>daysofourlives</dc:creator>
<guid>http://daysofourlives.blogfa.com/post-285.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یلدای دردناک</title>
<link>http://daysofourlives.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرماخوردگی و گرفتن راه نَفَس و گوش به درک. سه شبانه روز تمام است این سردرد لعنتی امانم را بریده. انگار که قلبم را در سرم کار گذاشته باشند پشت سرم، درست در ناحیه ی مخچه، نبض میزند و دردش تا کجاها که نمی رود.&lt;BR&gt;بروفن چند ساعتی مهلت خواب میدهد اما مگر می گذارند دو نوبت در روز مصرف کنم؟! سر در حال منفجر شدن است اما به معده و عوارض مُسَکن خوردن زیاد فکر می کنند. &lt;BR&gt;یک عده دلسوز دیگر هم تمنای سر کار نرفتن و استراحت دائم دارند اما مگر می شود کار را پیچاند؟!&lt;BR&gt;هر چند خدارا شکر بنا به دلایلی این ترم کارمان را کرده ایم سه روز در هفته، اما در کار ما در حال زیارت ملک الموت هم باشی باید سر کلاس حاضر شوی مگر آنکه طوری شود تا آفتاب از طرف دیگری طلوع کند.&lt;BR&gt;امروز با هر بدبختی و با هزار التماس با مصرف قرص سر کار حاضر شدم.&lt;BR&gt;کلاس اول گذشت. از وسط های کلاس دوم بود که کم کم شروع شد و سر کلاس سوم به اوج رسید.&lt;BR&gt;جالب اینجا بود که درس هم در مورد بیماری ها از جمله سردرد بود. خدا را شکر شاگردان آقایان کمی تا حدودی بزرگسال در حد ۲۵ تا ۳۵ سال بودند و مراعات حال معلم را به جا می آوردند و از کیف هایشان مشت مشت قرص برایم می ریختند و بعد از کلاس کلهم می خواستند معلم را با اتومبیل هایشان تا یک جایی برسانند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درد لعنتی آنقدر ناجوانمردانه است که حتی قدرت جویدن را ساقط کرده و حسرت خوردن خوراکی های شب یلدا را که همه جلوی چشمانم به خوردنشان مشغولند از من گرفته است.&lt;BR&gt;چقدر برنامه برای خریدن آلبالو خشکه و حظ وافر بردن از خوردنش در این شب دراز داشتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اینکه حالا با این سردرد فجیع چطور دارم اینهمه اینجا سخنرانی میکنم هم به همان درد ربط دارد. اینکه اینجا تنها جاییست که کمی فکرم از سر درد جدا می شود و یک جورهایی یادم می رود.&lt;BR&gt;البته ماساژهای دستان شفابخش مادر عزیزتر از جان که کلی به این کله ی دردناک دادند بی تاثیر نبوده.&lt;BR&gt;با وجود اینها همه را گفتم که بگویم دیشب در خواب دیدم یک چیز کوچولو، یک مهمان گِرد و نمی دانم چه رنگی، در پشت سرم خانه کرده و درد بخاطر همان است و چیزی تا پایان عمر نمانده و از وسط عمل دست نزده برمان گرداندند و ما هم گریه کنان که الا و بلا باید من را به مکه ببرید تا در این چند روز آخر گناهانم بخشیده شود و ....&lt;BR&gt;حالا نمی دانم همه ی اینها خواب بود یا حقیقت؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چشمتان را درد نیاورم در کل روزهای بغایت مزخرف و دردناکی را پشت سر می گذارم.&lt;BR&gt;شب یلدای شما مبارک.عمرتان مثل شب یلدا دراز. درازای این شب برای من یکی که زهرمار است تا بحال.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 18:42:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daysofourlives&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>daysofourlives</dc:creator>
<guid>http://daysofourlives.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر</title>
<link>http://daysofourlives.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://thm-a02.yimg.com/image/f09aa7f71ac17ba2&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج بار. دقیقا پنج بار به اتاقم آمد. تقریبا تمام طول شب را بیدار بود. خودم هم بیدار بودم چون نفس کشیدن برایم طاقت فرسا شده بود. فکر می کرد خوابم ولی هشیار هوشیار بودم. هر پنج بارش حواسم بود. هر بار که آرام آمد توی اتاقم و نشست کنارم روی تخت و دستش را روی پشانی و دستانم گذاشت تا تب داشتنم را چک کند حواسم بود. حواسم بود که چقدر دوستم دارد. حواسم بود که چقدر دوستش دارم. حواسم بود که هنوز بعد از این همه سال برایش همان دختر کوچولو هستم که همیشه نگران تب کردنش بوده. حتی وقتی نیمه شب روی تختم نشسته بود و نگاهم می کرد با اینکه چشمانم بسته بودند حواسم بود که دارد نگاهم می کند. حواسم بود که نگران تب داشتنم است. حواسم بود که شب تا خود صبح نخوابید. من حواسم بود که چقدر دلم خواست همان لحظه بوسه بارانش کنم.&lt;BR&gt;حواسم بود که نباید فقط یک روز، روز او باشد. که فقط یک روز بنام او باشد. حواسم بود که هر روز باید روز او باشد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 10:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daysofourlives&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>daysofourlives</dc:creator>
<guid>http://daysofourlives.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زبان های گویا، گوش های ناشنوا</title>
<link>http://daysofourlives.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;کاش شنونده ی خوبی برای حرف های هم بودیم. کاش بلد بودیم چطور باهم حرف بزنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید هم &quot;لنین&quot; توی کتاب &quot;خداحافظ گاری کوپر&quot; راست می گفت: &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند. آن وقت دیگر مطلقا نمی توانند حرف هم را بفهمند.&lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;وای که من چقدر عاشق این کتاب هستم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 11:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daysofourlives&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>daysofourlives</dc:creator>
<guid>http://daysofourlives.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای نبودنت....</title>
<link>http://daysofourlives.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که نزدیک به چهل روز از رفتنت می گذرد تازه دارم نبودنت را حس می کنم. انگار تازه اشک هایم مسیر سرازیر شدن را پیدا کرده اند. انگار تازه دارم رفتنت را باور می کنم.&lt;BR&gt;اصلا مگر می شود به آن خانه بیاییم و تو آنجا روی صندلی همیشگی یا تختت نباشی؟&lt;BR&gt;مگر می شود بیاییم و یکراست وارد اتاقت نشویم؟&lt;BR&gt;اصلا مگر می شود باور کنیم که تو دیگر نیستی؟&lt;BR&gt;واقعا چهل روز است که نیستی؟ &lt;BR&gt;من هنوز باورم نمی شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 07:52:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daysofourlives&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>daysofourlives</dc:creator>
<guid>http://daysofourlives.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امید</title>
<link>http://daysofourlives.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;EM&gt;My life story&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;EM&gt;I don&apos;t like my life story. you ask why? because it is very routine! I was borned in Tehran.Tehran is the capital of Iran and Iran is in Asia. I am not a lucky person because i was born in Iran! Now i am fifteen years old and my biggest wish is going to a lost island where nobody can find me. it is an incredible dream.  and at the end of this writing these are my last words: &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;EM&gt;? Where am i&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;EM&gt;? Where is my hope&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;EM&gt;? What is my reason to live&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;EM&gt;... Nobody knows the answers&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; ساعت از ۱۲ نیمه شب گذشته بود و سخت مشغول تصحیح کردن برگه های امتحانی و نوشتن کارنامه ها بودم. نزدیک به ۴۵ برگه ی امتحانی و کارنامه را باید تصحیح و پر می کردم.&lt;BR&gt;تصحیح برگه های بچه های ترم های پایین تر سریع و آسان بود. بیشتر وقتم را تصحیح کردن برگه های ترم بالاتری ها می گرفت. آخر امتحان باید هر کدامشان یکی از سه موضوع داده شده را انتخاب می کردند و چهار- پنج خطی درباره اش می نوشتند تا مهارت نوشتن و استفاده صحیحشان از زمان مناسب در جملات مشخص شود.&lt;BR&gt;سخت مشغول خواندن نوشته هایشان شدم. یکی از موضوعات کارهای روزانه بود، یکی دیگرش برنامه های آینده بود و آخری هم داستان زندگی. مثلا باید می دانستند کجاها از زمان حال ساده استفاده کنند یا مثلا برای زمان آینده فعل به چه صورت می آید و ....&lt;BR&gt;بیشترشان موضوع داستان زندگی را انتخاب کرده بودند. یادداشت هایشان پر از نشاط و امید و تخیلات جالب و خنده دار بود. اما میان برگه ها انشای &quot;امید&quot;، بهترین و درسخوان ترین و دوست داشتنی ترین شاگرد کلاسم، من را سر جایم میخکوب کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نمی دانم چند بار از روی انشایش خواندم اما می دانم که خیلی خواندمش. یادداشتش را خواندم و به تک تک جملاتش فکر کردم. شاید یک جورهایی باورم نمی شد این یادداشت یک پسر ۱۵ ساله باشد.&lt;BR&gt;نه... اصلا صحبت این ها نیست. واقعا نمی دانم چرا یادداشتش انقدر من را به فکر فرو برد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;برگه اش را از بین برگه های بقیه ی بچه ها بیرون کشیدم. کارش درست بود. جواب همه ی سوالاتش درست بود. کارنامه اش را امضا کردم و نمره ی ۱۰۰ اش را برایش نوشتم. اما برگه اش را مثل برگه ی بچه های دیگر دور نینداختم. برگه اش را تا کردم و توی کمدم گذاشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;ترجمه ی یادداشت بالا:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;داستان زندگی من&lt;BR&gt;من داستان زندگی ام را دوست ندارم. شما می پرسید چرا؟ چون زندگی من خیلی روزمره(معمولی) است.من در تهران به دنیا آمدم. تهران پایتخت ایران است و ایران در آسیاست. من انسان خوش شانسی نیستم که در ایران به دنیا آمده ام! حالا من ۱۵ ساله هستم و بزرگترین آرزویم این است که در یک جزیره ی گمشده باشم. جایی که هیچ کس من را پیدا نکند. این یک رویای باورنکردنی است!&lt;BR&gt;اینها آخرین سوالات من در پایان این یادداشت هستند:&lt;BR&gt;من کجا هستم؟&lt;BR&gt;امید من کجاست؟&lt;BR&gt;دلیل زندگی کردن من چیست؟&lt;BR&gt;هیچ کس پاسخ این سوالات را نمی داند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 18:44:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daysofourlives&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>daysofourlives</dc:creator>
<guid>http://daysofourlives.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جشنواره ی دوست داشتنی</title>
<link>http://daysofourlives.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.shortfilmnews.com/images/pics/tehfestposter-b_-713726994.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;این ششمین سالی است که بی صبرانه منتظر آمدنش هستم.&lt;BR&gt;شاید امسال هم مثل سال پیش و سال پیش تَرَش نتوانم بیشتر از یک روز مهمانش باشم. اما مطمئنم همان یک روزش برایم خاطره خواهد شد. مطمئنم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بیستم تا بیست و پنجم آبان -سینما فلسطین- فراموشتان نشود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.shortfilmnews.com/&quot; target=_blank&gt;برای دیدن برنامه ها و اخبار جدید هم بد نیست به اینجا سر بزنید.&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن: شکست منچستر یونایتدِ منفور را در مقابل دوست داشتنی های آبی رنگِ چلسی صمیمانه تبریک می گویم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 10:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daysofourlives&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>daysofourlives</dc:creator>
<guid>http://daysofourlives.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>متاسفم</title>
<link>http://daysofourlives.blogfa.com/post-278.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال عجیبی داشتم. دلم میخواست راه برم. اگه برای رسیدن عجله نداشتم از همون خیابون شانزدهم امیرآباد تا خودِ میدون انقلاب پیاده می رفتم. ما حیف... حیف که باید تا ساعت ۱ میرسیدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح توی مترو قطار توی ایستگاه های فردوسی و دروازه دولت و طالقانی و هفت تیر توقف نمی کرد.&lt;BR&gt;صبح همه جای میدون پُر بودن. دیدنشون اعصابمو بهم می ریخت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;... ساعت دیگه از ۱۱ گذشته بود. توی راه برگشت بودم. توی تاکسی به سر فاطمی که رسیدم و چشمم که به جمعیت و شلوغی ته خیابون افتاد خیلی دلم میخواست بپرم پایین و برم توی دل شلوغی. خیلی دلم میخواست همه ی فریادهای جمع شده ی این مدتم رو خالی کنم ولی حیف که چند نفر چشم انتظارم بودن. حیف که باید بر میگشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاکسی تا جلوی مترو می رفت. من هم باید برای برگشت سوار مترو می شدم. &lt;BR&gt;نتونستم تحمل کنم. از چند متر نرسیده به میدون پیاده شدم. میخواستم از جلوشون رد بشم.&lt;BR&gt;تعدادشون خیلی خیلی زیادتر از صبح شده بود. همه مسلح. همه سپر به دست. کمربندهای همشون پر بود از اسپری و اون شیءِ سیاه و درازِ لعنتی.&lt;BR&gt;دلم میخواست توی چشمشون نگاه کنم. دلم میخواست انقدر نگاهشون کنم تا از رو برن.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز از جلوی هر کدومشون که رد می شدم می رفتم نزدیکِ نزدیک. انقدر نزدیک که توجهشون جلب بشه. توی چشمشون نگاه می کردم. انقدر نگاه می کردم تا منو ببینند. تا خود مترو سرم رو جلوی تک تکشون به علامت تاسف تکون دادم و زیر لب و یه جوری که صدامو بشنون گفتم متاسفم. براتون متاسفم. برای خودم متاسفم. برای هممون متاسفم.&lt;BR&gt;بعضی هاشون خیلی جوونتر از چیزی بودن که میشد فکرشو کرد. بعضی هاشون انگار اومده بودن تفریح.&lt;BR&gt;دو تاشون متلک گفتن. یکیشون داشت میخندید. زل زدم توی چشماش. بی اختیار گفتم &quot;چطور دلت میاد هموطن خودتو با این بزنی؟&quot; باز هم خندید و هیچ جوابی نداد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز اگه وقت داشتم تا شب از جلوی تک تک شون رد میشدم و به همشون میگفتم چقدر متاسفم.&lt;BR&gt;امروز خیلی دلم میخواست از جلوشون رد بشم. خیلی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 18:14:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daysofourlives&amp;postid=278</comments>
<dc:creator>daysofourlives</dc:creator>
<guid>http://daysofourlives.blogfa.com/post-278.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جمعه ی سیاه</title>
<link>http://daysofourlives.blogfa.com/post-277.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادربزرگ عزیزم چرا ما رو تنها گذاشتی؟&lt;BR&gt;مادربزرگ دوست داشتنی من، تو انقدر فرشته بودی که گذاشتی ما ناهارمون تموم بشه بعد از پیشمون بری.&lt;BR&gt;مادربزرگ مهربونم، همه ی امید ما این بود که با سرم نگهت داریم تا بیشتر پیشمون بمونی.&lt;BR&gt;مامان بزرگ ما نمیخواستیم تو به این زودی تنهامون بذاری.&lt;BR&gt;مامان بزرگ چقدر خوب بود که توی خونه ی خودت بودی. چقدر خوب بود که جمعه بود و همه دورت بودن.&lt;BR&gt;چقدر لحظات آخری که هنوز روحت پر نکشیده بود با شکوه بود.&lt;BR&gt;همه ی دخترها، پسرها، عروس ها، دامادها و نوه هات توی اتاق کنارت بودن.&lt;BR&gt;مامان بزرگ نازنینم ما هممون داشتیم تو رو که روی تخت خوابیده بودی تماشا می کردیم. تو رو که نفسهات به شماره افتاده بود. تو مگه اشکهای ما رو ندیدی که با آخرین نفست همه ی ما رو تنها گذاشتی؟ مگه التماس های ما رو نشنیدی؟&lt;BR&gt;مامان بزرگ جونم تو مگه سید نیستی؟ حالا ما امسال عید غدیر کجا جمع بشیم؟ دیگه از لای قرآن کی عیدی روز عید غدیر بگیریم؟&lt;BR&gt;مامان بزرگم هیچوقت نمیخواستم ببینم اینطور با عجله داری روی دستها میری و ما بهت نمیرسیم.&lt;BR&gt;مادربزرگ مهربونم چرا از بین ما رفتی؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 11:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daysofourlives&amp;postid=277</comments>
<dc:creator>daysofourlives</dc:creator>
<guid>http://daysofourlives.blogfa.com/post-277.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنها در خانه</title>
<link>http://daysofourlives.blogfa.com/post-276.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودم این را خوب می دانستم; اما چند شب پیش کاملا به من ثابت شد که دیگر هیچوقت و هیچوقت حتی برای یک شب هم که شده نمی توانم شب هنگام تنها در خانه بخوابم و ککم هم نگزد و از هیچ چیز هم نترسم و با صداهای کوچک از جا نپرم.&lt;BR&gt;همین چند شب پیش بود که به معنای واقعی کلمه از خودم پرسیدم: این همسایه ی طبقه ی اول که یک زن تنهاست چطور شب ها می تواند بخوابد؟! و یادی از همه ی انسان های تنهای کره ی زمین کردم.&lt;BR&gt;حالا اصلا زن و مرد بودنش مطرح نیست. مهم تنها خوابیدن است. خودِ خوابیدنش هم مطرح نیست. اینکه شب باشد و تو مجبور باشی تا صبح سر کنی اش مهم است. اینکه تخیلات و توهماتت هم در حد &quot;تیم برتون&quot; باشد و بتوانی با وجودشان بخوابی مهم است.&lt;BR&gt;اینکه صدای رادیو یا موسیقی هم همراهت باشد اما قوه ی تخیلت به جنب و جوش افتاده باشد مهم است.&lt;BR&gt;اینکه به پیام کوتاه پناه ببری و طرف، آنطرف خط، خوابش ببرد و نتواند تا تهش با تو بیاید مهم است.&lt;BR&gt;اینکه مثلا فردا صبحش هم مجبور باشی زود بیدار شوی و می دانی اگر حالا نخوابی فردا روز مزخرفی خواهی داشت مهم است.&lt;BR&gt;اینکه من تا آخر عمرم هیچوقت تنها نخواهم خوابید اما بالاخره که چی مهم است.&lt;BR&gt;اینکه برای خانه ی ابدی ام که مجبورم تنها باشم چکار باید بکنم مهم است. هر چند که این یکی برای همه هست و همان موقع یک جوری کنار می آییم با شرایط، اما اینکه در زنده بودنم نمیخواهم باز هم به بلای چند شب پیش گرفتار شوم مهم است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 18:52:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daysofourlives&amp;postid=276</comments>
<dc:creator>daysofourlives</dc:creator>
<guid>http://daysofourlives.blogfa.com/post-276.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
